ماجراهای تولد چهارسالگی من

بالاخره 23 آبان هم از راه رسید و من هم تولد چهار سالگی رو جشن گرفتم.

دقیقا از تولد سال قبل تا همین امروز هر وقت تولد کسی بود اولین و البته تنها سوال تکراری  من این بود پس کی آبان می شه و برای من تولد می گیرید. این سه هفته آخر رو هم که دقیقا روز شماری می کردم که سه شنبه سوم آبان از راه برسه و من تولدم رو جشن بگیرم. 

صبح روز بیست و سوم ساعت 6:30 در کمال تعجب مامان و بابا خودم از خواب بیدار شدم و رفتم دست و صورتم رو شستم و چون اونا داشتند گیج و مبهوت منو نگاه می کردن گفتم صبح بخیر امروز تولدمه دیگه زود باید حاضر شیم بریم مهد کودک !

وقتی رسیدم مهدکودک بعد از خوردن صبحانه من و همه دوستای کلاسمون و کلی دیگه از بچه های مهد سوار سرویس شدیم و رفتیم سرزمین عجائب و جای همه شما خالی حسابی بازی کردیم و آتیش سوزوندیم  و بعد هم برگشتیم مهد کودک و نهار خوردیم و همه حاضر شدند برای شرکت در جشن تولد چهارسالگی من

ساعت 2 بعد از ظهر بود که اول از همه  مامان و بابا اومدن، چند دقیقه بعد هم خاله افسانه و مانی که از دوستای خوب منه و به این جشن دعوت شده بودند اومدند. البته قرار بود خاله مارال و پارسا جوون هم بیان که  به دلایل موجهی از اومدن به جشن تولد من عذرخواهی کردن
کم کم مهمونا و دوستای خوبم آماده شدند بیان توی سالن تولد و توی این فاصله بابایی برای اینکه بیکار نباشه از وقتش استفاده کنه دوربین به دست رفت سروقت تابلوهایی که خاله بنفشه و خاله هانیه مهربون درست کردند و در و دیوار مهد رو با اونا تزئین کردند. می دونم که بی مناسبته اما چون بابایی از این تابلوها خوشش اومده چند تا از عکساش رو اینجا گذاشتم

اولین عکس تابلوی فصل پاییز و زمستونه

 

دومین تابلو هم مربوط به فصل بهار و تابستونه

 

 

از این تابلوها که بگذریم می رسیم به قسمت شیرین تولد یعنی کیک تولدم امسالم که چیزی نبود به جز شگفت بچه که من خیلی دوستش دارم چون یه قهرمان شجاع و بی باکه و اینم عکس کیک تولد چهارسالگی من

 

نوبتی هم که باشه نوبت عکس های منو و دوستام توی تولده که البته چون تعداد عکس ها زیاد بود فقط دوتاشون رو براتون انتخاب کردم

 

 

 

بعد از این مراسم عکس یادگاری که یکی از بخش های خاطره انگیز مهمونی ها و جشن ها ما ایرانی هاست با اومدن عمو یکتا وارد بخش جذاب بعدی شدیم. البته به دلایل اینکه نمی خوام وبلاگم فیلتر بشه از ورود به جزئیات بخش  شادی و پایکوبی تولد صرف نظر می کنم و یک راست می رم سراغ بخش انتهایی یعنی رقص چاقو که امسال هم این مسئولیت خطیر بر عهده 5 تا از دخترای خوشگل کلاسمون بود ...

 

ببخشید فکر کنم بهتره  به همون دلایل قبلی عکس های این قسمت رو هم بی خیال بشیم

و اینجوری بود که ماجرای جشن تولدم در مهد تموم شد. البته شما  اگه فکر کردید همه چیز به اینجا ختم شد سخت در اشتباهید. بعد از مراسم شاد و مفرح مهد و البته قسمت سرزمین عجائب صبح که حسابی انرژی آدم رو تخلیه کرده بود نوبتی هم که باشه نوبت یک شام دوست داشتی ایرانیه و از اونجایی که من کباب رو خیلی دوست دارم مامان و بابا تصمیم گرفتند برای شام تولد منو ببرن رستوران پیاله و من یه عالمه کباب خوشمزه خوردم

 

همون جور که توی عکس  مشخص دیگه حسابی خسته بودم  نوبت خواب رسیده بود. البته ماجراهای تولد من بازم تموم نشد و جمعه 26  آبان ماه یه تولد کوچولوی خونگی هک گرفتیم و بازم هم کیک و هدیه های دوست داشتنی

 

 

خلاصه اینکه دوستای خوب من این تولد چهارسالگی من واسه خودش ماجراهایی داشت و درست از فردا اون روز من دارم روزشماری می کنم تا دوباره 23 آبان از راه برسه و من تولد 5 سالگیم رو هم جشن بگیرم

از همه دوستای خوبم توی مهدکودک که به مهمونی من اومدن، از مامان باهای گلشون که برام هدیه تولد تهیه کردن بودن، از خاله بنفشه مهربون که این محیط شاد رو برای ثبت خاطرات کودکی در ذهن ما فراهم کرده ، از خاله هانیه که می دونم همه زحمات هماهنگی و اجرا این مراسم در مهدکودک به دوش اون بوده، از خاله رویا و خاله مژگان که یکسال کنار  من بودند با مهربونی و صبوری مسئولیت آموزش من رو بر عهده داشتند، از عمو یکتا واسه اجرای همه اون آهنگ های بخش مفرح تولد، از خاله افسانه و مانی عزیز که با حضورشون در تولدم خوشحالم کردند، از خاله های خوب خودم که روز جمعه اومدن خونه مون و برام یه عالمه هدیه آوردن و از همه مهمتر از مامان گلم که همیشه دوستش دارم واسه همه چیز ممنونم و تشکر می کنم

/ 2 نظر / 4 بازدید
خاله بنفشه

ارتین جونم امیدوارم صد ساله شی من هم دراسرع وقت عکسهای سرزمین عجایب رو به بابایی تحویل میدم [رویا]

عمو یکتا

آرتین عزیز خیلی دوست دارم با آرزوی بهترینها برای تو پسر گل و دوست داشتنی...