من و میهمانی افطار آواژنگ

ماه رمضان هم تموم شد. این اولین ماه رمضانی بود که من تجربه کردم، به نظر من  این ماه خیلی خوب بود چون همیشه مامان مریم زودتر می اومد خونه تازه چند باری هم مهمونی دعوت بودیم و رفتیم البته من هنوز نفهمدیم چرا به این مهمونی ها می گن افطار ولی ما چند روزش رو که افطار رفته بودیم خونه مامانی، اونجا وقتی که تلویزیون اذان می گفت همه پای میز حاضر بودن و بعدش هم تند تند همه چیزا رو می خوردن به من هم نون و خرما و چای و شیر و فرنی و ... خلاصه خیلی چیزا می دادن که بخورم. برای ما بچه ها که اولین ماه رمضان رو با شما زمینی ها تجربه می کردیم همه چیز متفاوت بود، نمی دونم علتش چی بود ولی یه حس غریبی با آدم بود مخصوصا موقع افطار که می شد انگار همه چیز قشنگ تر می شه.

و اما بعد ...  یکی از آخرین روزهای ماه رمضان بابایی منو با خودش برد یه یکی از همین مهمونی های افطار، مهمونی افطار گروه شرکت های آواژنگ و این طوری شد که منم به عنوان کوچکترین عضو کلوپ آواژنگی ها در این مهمونی شرکت کردم

بابایی همیشه ماه رمضان از طرف دوستاش و همکاراش برای جلساتی که به افطار ختم می شه دعوت می شه بعضی از این دعوت ها هم جلسه ندارن و فقط همه رو برای مهمونی دعوت می کنن که امسال بابایی برای اولین بار منو با خودش به مهمونی افطاری که توی هتل هما برگزار شده بود برد. من اونجا با خیلی از دوستها و همکارای بابایی آشنا شدم. تازه رئیس بزرگ  بزرگه بابایی رو هم دیدم اینقدر آقای مهربونی بود، من که خیلی ازش خوشم اومد، خیلی دوست داشتنی بود. بقیه دوستاش هم بودن یکی شون هم که همش به من می گفت جوجو خیلی با مزه بود با من یه عالمه بازی کرد منم وقتی داشت منو ناز می کرد یواشکی انگشتش رو گاز گرفتم تا بدونه من جوجو نیستم، ولی انگار اون خوشش اومده بود بازم به هم می گفت فینگیل، فکر کنم یعنی پسر کوچولو ...

خلاصه دوستای خوبم جای همتون حسابی خالی بود من اصلاپسر بدی نبودم، بابایی رو هم اذیت نکردم آخه من یاد گرفتم که وقتی آدم بزرگا می رن مهمونی دوست دارن بهشون خوش بگذره و ما نی نی کوچولوها نباید اونا رو اذیت کنیم. اونجا بابایی وقتی که مثل همه افطارهای دیگه اذان گفتن ( البته اونجا تلویزیون نداشت ) اول به من یه دونه خرما داد بعدش هم خودش که می خواست چایی بخوره من یه جوری  نگاش کردم یعنی پس من چی ؟ اونوقت بابایی چایی خودش رو داد به من  بعد هم یواشکی بهم یه چیزی داد که شیرین و عجیب بود، اسمش شله زرد بود. البته مامان می گه برای من خوب نیست ولی من خوشحالم که بابایی بهم چیزای جدید داد بخورم. یه کمی هم سوپ خوردم. وقتی افطارمون تموم شد منو بابایی رفتیم پیش حوض آب و کلی با هم بازی کردیم. آخه این مهمونی توی یه رستوران در فضای آزاد در هتل هما برگزار شده بود، اسمش چی بود آهان رستوران دلفین. اونوقت بابایی هم با دوستاش کلی صحبت می کرد. بعد هم که وقت شام شد بابایی به من ماست با پلو داد و من حسابی از اون غذاهای خوشمزه خوردم. موقع شام من همش با قاشقم بازی می کردم تازه از غذام به دوستایی بابایی هم می دادم ولی اونا که غذای منو نمی خوردن فکر کنم غذای خودشون بهتر بود. آخرای مهمونی دلم برای مامانم تنگ شده بود آخه ساعت از 10 شب هم گذشته بود و من چند ساعتی می شد که مامانی رو ندیده بودم من و بابایی به همراه بقیه مهمونا خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. راستی من این هفته هم قراره برم یه مهمونی دیگه البته اینبار با مامانی می رم. فکر کنم دیگه افطار هم ندن چون مامانی می گه ماه رمضان تموم شده، آخیش من که خیلی دلم براش تنگ می شه کاشکی زودی سال دیگه بشه آخه مامانی می گه سال دیگه بازم ماه رمضان می آد. البته من که نفهمیدم چه کاری وقتی قراره سال دیگه بازم بیاد پس اصلا چرا رفتش، می تونست تا سال دیگه بمونه ! من فهمیدم همه شما زمینی ها ماه رمضان رو یه جورایی دوست دارید آخه مامانی می گه  ماه مهمانی خداست و من فکر می کنم خیلی خوبه وقتی آدم مهمون خدا باشه شاید از مهمونی افطار هم بهتر باشه.

این هم چند تا عکس از منو بابایی و دوستاش توی مهمونی افطار آواژنگ ...

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله مارال مامان پارسا

خوشحالم آپ شدی عزیزم با این عکس خوشملت این مامانت بگو یه کم زرنگیاشو توی آپ کردن وبت خرج کنه [قلب][قهقهه][گل][ماچ]

مامان مریم

الهی مامان قربونت بره عزیزم که می ری مهمونی افطاری!

خاله ناهید

سلام خوبی خاله جون مهمونی بهت خوش گذشت چقدر بزرگ شدی تو !

الهام

سلام . آرتین جون خیلی خیلی نازه . عکساشم عالیه . مامانی ازروش ببوس.[ماچ][ماچ]

الهام

سلام . آرتین جون خیلی خیلی نازه . عکساشم عالیه . مامانی ازروش ببوس.[ماچ][ماچ]

عمه فرزانه

سلام ارتين كوچولو ببخشيد بايد بگم اقا ارتين اخه تو ديگه واسه خودت مردي شدي و تو مهموني هاي ادم بزرگ ها شركت ميكني حالا عمه قربون اون چشماي قشنگت چند تا روزه گرفتي عمه جون؟!;-)

الهام

سلام . من و رادین . آرتینو لینک کردیم . [چشمک][ماچ] در ضمن آرتین چندم آبان به دنیا اومده . فکر می کنم 11 روز با رادین فرق داشته باشند نه ؟

عمویییییییییییییییییی

باز هم ديشب خاطرت در خيالم بود....براستي كه دلتنگ چشم هايت هستم...سسسسسسسسسسسسسسسسسسلام عمو جون.... اگه يادت باشه قول داده بودم جلد دوم شاهنامه رو به اسم تو ثبت كنم...حالا فعلا اين يكي دو خطش بود...راستي به بابايي بگو بيشتر عكسات رو واسمون بذاره...باي باي

سارا

آرتین کوچولو خیلی با نمکی با من دوس میشی؟! [پلک][نیشخند]

مامان سارا

آقا آرتین این لطف مامانو باباتو فراموش نکنی گلما...[لبخند]