جشن نوروز در مهد کودک دنیای رنگین

سلام

دوستای خوبم گفته بودم یواش یواش صدای پای عمو نوروز به گوش می رسه ! خاله بنفشه مهربون این هفته برای ما نی نی های مهد کودک دنیای رنگین جشن نوروز گرفت و ما کنار سفره هفت سین مهد یه عالمه عکس یادگاری گرفتیم. بابایی دو تا این عکس ها رو انتخاب کرده که توی وبلاگم بذاره ، شما هم ببینید و نظرتون فراموش نشه ! فقط نمی دونم چی شد که بابایی  هوای  عید بچگی هاش بسرش زد و شما مجبورید قبل از دیدن عکس های من آرزوهای اون رو هم بخونید ...

یه آسمون آرزوی بابایی

وقتی که نوروز می‌رسه، دوست دارم اونقدر  کوچک شم تا بزرگترین آرزوم این باشه که از پدرم ‌یک صد تومانی نو عیدی بگیرم و هنوز نگرفته برم تمامش را یک کیسه آلوچه کثیف اما خوشمزه بخرم. دوست دارم اونقدر کوچک شم که شوق پوشیدن لباس نوی عید،‌ بی‌قرارم کنه. اونقدربی‌قرار که نفهمم نباید با لباس نوی عید تو کوچه فوتبال بازی کرد! اونقدر کوچک، که دلم به حال ماهی‌ قرمزهای کوچک تنگ سفره هفت سین بسوزه که در آب در حال خفه شدنن و تلاش کنم آون‌ها را از آب نجات بدم!

آنقدر کوچک که ندانم چرا وقتی لباس عیدم پاره یا کثیف می شود،‌ مادرم حرص می‌خورد! ندانم که چرا آن لباس‌هایی که دوست دارم را برایم نمی‌خرند و آن لباس‌هایی را که پول دارند برایم می خرند!

دوست دارم  لحظه‌ی سال تحویل، تلویزیون چهارده اینچ سیاه سفید داشته باشیم و تلویزیون هم دو کانال بیشتر نداشته باشه. یک و دو. بزنیم کانال یک و صدای تلویزیون را زیاد کنیم. ‌بنشینیم پای سفره هفت سین و مادرم اشک‌هاش رو پاک کنه، من هم مثل بز زل بزنم به تلویزیون و اصلا ندونم که چه خبره و فقط از تغییر حال افراد در آن لحظه‌ی به یادماندنی تعجب کنم!

دوست دارم ‌ساعت قلبش تند‌تر از همیشه بزنه و من نبضم بی‌شمار در دقیقه. ناگهان بغض زمان بترکه و من خوشحالی کنم که الان اجازه دارم بروم سراغ شیرینی‌ها و آجیل‌هایی که برای مهمان‌های عید خریدایم...!

دوست دارم وقتی نوروز می‌رسه، اونقدر کوچک شم که وقتی به عید دیدنی می‌ریم،از همان لحظه‌ی ورود، صاحب‌خانه را زیر نظر بگیرم که کی می‌ره سراغ قرآن خانه‌شان تا از لای آن برایم عیدی بیاورد. آنقدر کوچک  که دلم تاب و تحمل نداشته باشه و مدام به سراغ مادرم برم و دم گوشش تکرار کنم  پس چرا عیدی نمی‌دن؟!

آنقدر کوچک که سر و صدای بازی‌های کودکانه‌ام روی اعصاب همه باشه و من را دعوا کنن و من هم بزنم زیر گریه و بی‌خیال هم نشم و به گریه کردن همین‌طور ادامه بدهم.دوست دارم‌ خیلی کوچک شم،  خیلی کوچک، خیلی ...

اینم عکس های گل پسرم که ما همه از بزرگ شدنش خوشحالیم و اون یه روزی آرزو می کنه کاش می تونست دوباره برگرده به دوران کودکی ...

 

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رشنو

ما که هم از نوشته‌ها لذت بردیم هم از عکس‌ها. مگه از يه وبلاگ خوب ديگه چه انتظاري بايد داشت؟ ... نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار... ... خوش به حال غنچه‌هاي نيمه‌باز...

مامان مریم

الهی مامان قربون قد و بالت بره عزیزم!!! فـــــــــــــــــــدات بشم ,زیزم که اینقدر بزگ شدی [زبان][قلب]

مامان آرتيمان

ماشالله به گل پسر ....الهي 100 سال زنده باشي ...... [ماچ][ماچ]

راحله

عیدت مبارک آرتین جان!!!!!!! ایشالا سال خوبی در کنار مامان گلی و بابای مهربونت داشته باشی!!!! می بوسمت خاله[ماچ] [گل]

خاله هدی

آرتین جونم چه بزرگ شدی عزیزم . دلم تنگ شده که از نزدیک ببینمت . امیدوارم سال خوب و خوشی رو در کنار مامان و بابای مهربونت آغاز کنی . [ماچ][بغل]

سلام-مامان آرتین من هم اسم پسرم آرتینه وقراره از اردیبهشت بره مهددنیای رنیگن ومن چون تجربه مهدکودک ندارم کمی نگرانم ممنون میشم اگه راهنماییم کنین....ضمناعکسهای گل پسرت خیلی قشنگ بود ایشاله خدا براتون نگهش داره....

شازده کوچولو ومامانی

واییییییییییییییی ماشا خاله چقدر بزرگ شدی!!!! چه عکسای نازی هم انداختی عزیز دلم قند تو دلم اب شد[قلب]

عمو

سلام عمو جون عکسات که میبینم دلم خیلی برات تنگتر میشه کاشکی پیشت بودم ولی عیب نداره از راه دور بهت میگم عمو جون خیلیییییییییییییییی مخلصیم......

مامان ایلیا

ارتین عزیزم ماشاالله مثل همیشه اقا و خوشگل هستی ... انشاالله صد سال سالم و تندرست در کنار مامان و بابای مهربونت نوروز رو جشن بگیری پ.ن : اگه عید بیای خونه ما ها قسم میخورم همون لحظه اول عیدیتو بدم خاله جون [چشمک]

مامان سارگل

سلام مریم جان خوبی سال نو مبارک خیلی دلم برات تنگ شده بود بیا یه سر کلوپ خبر از خودت و آرتین و نی نی تو راهی بده