جشن تابستانی مهد، عید فطر و مسافرت های تابستانی

یواش یواش شهریور داره به انتها می رسه و بوی ماه مهر و مدرسه ، ماه شلوغی خیابون ها، ماه اشتیاق بچه ها برای خرید کیف و لوازم تحریر نو، ماه زندگی و نشاط و ماه دوستی های تازه رو می شه توی شهرمون حس کرد. تابستان سال 1389 برای من و خانواده ام خاطرات و تجارب بی نظیری داشت. شاید یه دلیل اون همزمانی گرمای تابستون با ماه رمضان بود که خوب باعث می شه مردم کشور ما تقریبا دست از همه کارهای روزمره بکشن و اصطلاحا امور جاری تق و لق می شه و این بهونه و فرصت خوبی بود برای من و مامان و بابا که واسه خودمون بریم مسافرت!

توی این گرمای هوای مرداد و شهریور دو تا مسافرت شمال اونم توی کمتر از دو هفته و این تعطیلات عید فطر هم که به رغم همه کش و قوس های نسبتا سیاسی بالاخره با نظر محمود یه روز اضافه شد و ما رو راهی اصفهان کرد ... خلاصه جای همه تون خالی بود چون خیلی خوش گذشت.

قبل از ماه رمضان هم که ما توی مهدکودک جشن تابستانی  داشتیم و کلی با دوستامون خوش گذروندیم و هندونه خوردیم و عکس گرفتیم.

چون این روزا دیگه کمتر فرصت می کنم وبلاگم رو آپ کنم و به قول بابایی واسه خودم یه پا فیس بوک باز حرفه ای  شدم از همه شما دعوت می کنم حتما یه سری به صفحه فیس بوک من بزنید اونجا هم با دوستای جدیدم آشنا بشید و هم نظراتتون رو برام بنویسید و هم از دیدن کلی عکس جدید لذت ببرید. فقط واسه اینکه یه کمی دلتون بسوزه و انگیزه داشته باشید که بیایید به فیس بوک من سر بزنید یه عکس از برنامه جشن تابستونی مهد رو براتون می ذارم و منتظر شما هستم تا نظراتتون رو در مورد این عکس و بقیه عکس هام بخونم.

.

.

.

 باور کنید خیلی سعی کردم ولی نشد که نشد ! همه سایت های میزبانی عکس فیلتر شده ! قبلا هم گفته بودم ایراد از عکس های من نیست فقط اون مدیرانی که مسئولیت اینترنت کشور رو برعهده دارن با این سیاست های آبکی سعی دارن ارتباط من و شما و سایر دوستانمون کمتر این چیزی باشه که الان هست خوب راه حل این موضوع هم ساده است ... همه چیز رو باید فیلتر کرد.

/ 3 نظر / 4 بازدید
مارال - مامان پارسا

سلام عزیز دل خاله منم از دیدنت خیلی خوشحال شدم پارسا هم همینطور همش توی خونه راه میره می گه آتین ....آتتتتتتتتتتین الهی خاله فدای اون این چیه گفتنات بشه عزیزم زودی ببینمت هااااااااااااااااااااااااا

عمو محمد

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عمو جون دورت بگردم دلم برات تنگ شده مواظب خودت باش کم کم دیگه باید منتظر خاطرات روز اول مدرسه ات باشیم انشا ا... البته حالا که فعلا زوده اما اونم به موقعش... بای بای