در یکی از روزهای واپسین پاییز من می آیم

سلام

 من آرتین هستم و قراره توی یکی از روزهای آذرماه و در آخرین ماه فصل زیبای پاییز به دنیای شما زمینی ها بیام. مامان مریم و بابا علیرضا، این روزها حسابی در تدارک ورود من هستند و منتظر لحظه ای که برای اولین بار چشمای قشنگم رو باز کنم و با لبخند مهربونم اونا رو شاد کنم.

 مامان و باباهای مهربون و نی نی های خوشگل، بابای علیرضای من امروز همه کار و زندگیشو گذاشته کنار تصمیم گرفته با این سرعت پایین اینترنت یه سروسامونی به وبلاگ من بده! یک صفحه جدید به اسم گالری تصاویر لوازم آرتین درست کرده و چند از عکس هایی رو که از وسائلم گرفتن اونجا گذاشته، شما هم یه سری به این صفحه بزنید و نظرتون رو بگید. درضمن اگه قبل از اینکه تصمیم به درست کردن یه وبلاگ برای خودم میگرفتم می دونستم که مشکل سرعت اینترنت توی قرن بیست و یکم هنوز وجود داره و این همه وزیر و وکیل اومدن و رفتن و نتونستن یه فکری برای این موضوع بکنن شاید به جای وبلاگ  از یه تکنولوژی دیگه مثلا پیام کوتاه تلفن همراه استفاده می کردم. هر چند  حالا دیگه زیاد اهمیتی نداره چون من کمتر از 2 ماه دیگه به دنیای شما زمینی ها وارد می شم و فکر نکنم کاری رو که در عرض 20 سال انجام نشده توی این 2 ماه بشه انجامش داد! پس منتظر یادداشت های بعدی من باشید و من هم منتظر نظرات شما ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

امروز سه شنبه ۳۰ مهر ماه ۱۳۸۷

 خاله هدی، خاله مریمی و خاله آوا از محبت و اظهار نظر شما سپاسگذارم، درسته که من هنوز خیلی کوچولو هستم ولی مامان و بابا به من یاد دادن که آدم باید قدر محبت های بقیه رو بدونه و برای اونا ارزش و احترام قائل بشه، من هم از شما ممنونم، راستی خاله هدی به دختر خوشگلت هم سلام برسون ( یه سلام سفارشی و مخصوص از طرف آرتین کوچولو )،

مامان بزرگ مهناز، منم شما رو دوست دارم و منتظرم که زودی بیام  بپرم تو بغلتون، از شما هم ممنونم که وبلاگ منو خوندید و این قدر با احساس برای سلامتی منو و مامان مریم دعا کردید. به بابا بزرگ مهربونم هم بگو که من چقدر دوستش دارم و منتظر دیدنتون هستم

عمه افسانه من هنوز کوچولو هستم و  نمی دونم چند نفر منتظر آومدن من هستن ولی می دونم که خودم منتظر دیدن چند نفر هستم، مطمئنا یکی از اونا شما و عمه فرزانه هستید،

---------------------------------------------------------------------------------------------

امروز دو شنبه ۶ آبان ماه ۱۳۸۷

سلام

قبل از هر چیز ببخشید که این چند روزه نتونستم بیام و قول می دم دیگه شما دوستای خوب و مهربونم رو منتظر نگذارم. راستش رو بخواید تقصیر این بابایی بود. هر چی من غر زدم که بابایی وبلاگ منو Up date کن، انگار نه انگار، اصلا من نمی دونم شما آدم بزرگا چرا این قدر خودتونو مشغول کار کردید که حتی برای وبلاگ بچه ها تون هم وقت ندارید.

بگذریم چون بابایی قول داده دیگه مرتب وبلاگم رو بروزرسانی کنه، طفلی مامان و بابا این هفته حسابی مشغول من بودن، راستی یه خبر تازه ... بالاخره اتاق منو چیدن و حالا دیگه من یه اتاق کوچولو و خوشگل برای خودم دارم، فردا حتما چند تا از عکس های اتاقم رو می ذارم تا ببینید چقدر قشنگ  شده! تازه شم دلتون بسوزه چون که اتاق من پرده های خوشگل داره اونم دو تا، مامانی گلم هم برای یه فرش خوشگل  خریده، خیلی نرم و راحته، کاشی می تونستم زود بیام و روش قل بخورم.

 

خاله راحله و خاله مهسای مهربون، من شما رو خیلی دوست دارم چون قبلنیا که مامان مریم می اومد شرکت من هر روز شما رو می دیدم، اما حالا خیلی دلم براتون تنگ شده. راستی از این که وبلاگ منو دیدی ممنون، بازم بیاد و سر بزنید.

در ضمن خاله مهسا یه چیزی بگم، رانندگی شما محشره، اون موقعا که منو و مامانو می رسوندی من اصلا از رانندگی شما نمی ترسیدم، البته فکر کنم رانندگی مامان خودم بهتر باشه، ولی خوب این گفتم که بدونی منم دوستت دارم، کاشی زود به زود بیای و به من و مامانی سر بزنی

خاله راحله شما هم به عمو مجید سلام برسون و بگو از این زحمت کشیدید و کشوی منو برام آوردید ازتون ممنونم. راستی فکر کنم آلان دیگه عمو مجید از ماموریت برگشته باشه، منتظرتون هستم، دلمم هم براتون تنگ شده ...

خاله شهرزاد مهربون، از شما هم ممنونم که به وبلاگ من سر زدی، در ضمن معلومه که من می خوام دانشمند بشم. تازه شم این که چیزی نیست! من یه عالمه کتاب دیگه هم دارم که مامان و بابام برام خریدن، بعضی ها شون رو هم حفظ شدم، آخه می دونی از بس واسه من کتاب تکراری می خونن ...، حالا بابایی برای یه کتابخونه هم خریده، شما هم برو برای پسره گلت کتب بخر، آخه ما بچه ها خیلی دوست داریم مامانای گلمون برامون کتاب بخونن. پسر خوشگلت رو هم از طرف من ببوس، بازم به من سر بزن،یادت نره ، دیر نکنی منتظرم ...

عمه فرزانه الهی منم قربونت برم، بابایی گفته که تو امسال بالاخره رفتی کلاس دوم، من که فکر کنم همون کلاس اول بهتر باشه ولی خوب .. در ضمن من به این خوشگلی تو عکس هستم چطور ممکنه شما منو ندیده باشی، ولی چون تو عمه گلم خواستی چند دیگه تا از عکس های سونومو می ذارم توی وبلاگم. اینا خیلی جدیدن، همین چهارشنبه پیش رفتم دکتر و اینا رو ازم گرفته.

زهرا خانمی، مامان یوسف گل و مهربون، من کوشولو نیستم ! کوچولو هستم. این چیزایی رو هم که می گم همشون رو خودم بلدم، فقط من هنوز بلد نیستم با اینترنت کار کنم که اونم بابایی قول دادم وقتی اومدم زود بهم یاد بده، اونوقت دیگه خودم وبلاگم می نویسم تا شما هم باورتون بشه که خودم همه حرفامو بلدم. راستی شما همونی هستی که دوستات می گن یوسف زهرا می آید ... خیلی پسره باحالی داری، مواظب کوچولوی مهربونتون باشید.

خاله های مهربونم منتظر شما هستم، بازم نظر بدید من می ام و وبلاگمو می خونم. یادتون نره فردا هم بیاد! می خوام عکس های اتاق و سونوی جدیدم رو بگذارم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

امروز سه شنبه ۷ آبان ماه ۱۳۸۷

من سر قولم موندم و امروز عکس های خوشگل اتاقمو گذاشتم توی وبلاگ! از مامان یوسف کوچولو، آوای عزیز، خاله مارال و همتای مهربون ممنونم که امروز هم به وبلاگ من سر زدن.

 

 خاله زهرا مهربون و گلم، منم یوسف کوچولوی شما رو دوست دارم و از خدا می خوام که سلامت و شاداب سر وقت خودش قدم های کوچولوی یوسف خوشگل شما رو به این دنیا بذاره، در مورد دخمل خاله شیمین هم قبول، ما فردین هستیم و می گذریم ایشالله که یوسف و شایلی به پای هم پیر بشن ! البته با اجازه خاله شیمین، هر چند که منم شایلی رو دوست دارم ولی خوب دیگه ما خراب رفقا هستیم ... درضمن فکر نکنی من مثل این پسرای امروزی قراره جون مامانمون رو به لبش برسونیم تا برامون برن خواستگاری، چون من که فکر می کنم اگه  همین وضع ادامه پیدا کنه به وقت عاشق شدن من و یوسف شما که برسه دخمل خاله شیمین باید جون مامانشو به لب بیار تا بیان خواستگاری یوسف شما، تازه از کجا معلوم که تا اون موقع نظر شازده کوچولوتون عوض نشه! ... خاله شیمین همه اینا رو گفتم که بدونی من خیلی دوستون دارمچشمک 

 

خاله آوای مهربون از محبت اظهار نظر صمیمی شما هم ممنونم

 

اما شما خاله مارال و مامان پارسا کوچولو که ایشاالله تا ۱۰ روز دیگه می یاد و خونتون رو شاد می کنه، منم شما و پارسا جون رو دوست دارم و امیدوارم من و پارسا بتونیم در آینده دوستای خوبی واسه هم باشیم.

 

خاله همتای عزیز، سلام

منم دلم می خواد زودتر بیام و مامان و بابام منو تو بغل بگیرن و گرمای محبت اونا رو احساس کنم ولی خوب به قول شما زمینی ها هر چیزی موقعی داره ! منم هر وقت که خدای مهربون اراده کنه میام و در آغوش گرم خانواده قرار می گیرم!  

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام آرتين كوشولو. تو اينقدر كوشولويي اين حرفا رو از كجا بلد شدي پسمله.؟ اها مامان مرمري بهت ياد داده...اميدوارم سالم و سلامت پا به اين دنيا بگذاري و سايه مامان باباي گلت هميشه بالاسرت باشه.به اميد اون روزي كه خودت با انگشتاي كوچولوت رو صفحه كيبورد تق تق بزني. دوستدارتو مامان يوسف كوچولو[ماچ][بغل]

زهرا

الهي خاله زهرا قربون اون حرفاي شيرينت بره.عزيزكم قول بده با يوسف دوست باشي و با هم بازي كنيد.سر دختر شيمن خانم هم با هم نجنگيد .بالاخره مال يكيتون ميشه ديگه.نه ديگه الانو كه نگفتم .اخه يوسف خوشحالي كرد.وقتي بزرگ شديد اقا شديد دكتر و مهندس هم شديد و جون من و مامان مريمو به لب آورديد اونوقت ميريم براتون خواستگاري. [نیشخند][ناراحت]

آوا

آرتین جونم اتاقت خیلی قشنگ بود عزیزم . مبارکت باشه. امیدوارم همیشه همینطوری خبرهای خوب و قشنگ تو این وبلاگت باشه.

خاله مارال

سلام آرتین جیگر خاله هم وبلاگت قشنگ بود و هم تمام وسایل خوشگل اتاقت دست مامان مریم و بابا علیرضا درد نکنه حسابی واست زحمت کشیدن . تو هم وقتی اومدی با شیطونیات تلافی می کنی عزیزم ایشالله زودتر نه یعنی به موقع بیای و دل این مامان مریم و بابایی رو شاد کنی عزیز خاله تازه بیایی خونه ما و با دوستت پارسا بازی کنی اونم بهت خیلی خیلی سلام می رسونه و منتظر تا همدیگرو ببینید مواظب خودت باش عزیزم . بوسسسس[شوخی][قلب][چشمک][دست]

همتا

آقا آرتین امیدوارم هرچه زودتر بیایی پیش مامان بابات و اینجا عکس خودتو ببینیم

ونوس

آرتین جون من میبینی مامانی چیکارکرده اگه بعدا اذیتش کنی خاله ونوس می آد نازت میکنه ها . آخه یه پسردیگه هم داشته روش تمرین کرده .دوست دارم عزیزم بوسسسسسسسسسسسسسسس[ماچ]

راحلــــــــه

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای[ماچ] الـــــــــــــهی!!!!!!!!!!![دست] چقدر با سلیقه و قشنگه اتاقت نی نی!!!!!!! نی نی قدر این مامان ماهتو بدونیا!!!!!!![قلب] مریم جون جا داره این جا از تو و بابایی نی نی به خاطر زحماتتون برای تهیه و تدارک وسایل نی نی تشکر بشه[گل]

افسانه

وای سلام گل پسر چقدر این اتاقت خوشگل شده مامان مریمت چقدر با سلیقه است لباساتم خیلی نازن مامان بزرگم داره برات لباس نی نی می دوزه خوش به حالت روی ماهتم از دور می بوسم[گل][گل][گل]

شهرزاد

مریم عزیز اتاق آرتین خیلی قشنگه بخصوص که پیرامون دیوار اتاقش عین مال بردیاست. البته قشنگیش به این خاطر نیست به خاطر سلیقه فوق العاده مامان آرتینه. راستی مریم جون نمیدونم دیدی یا نه من چند تا کتاب بهت معرفی کردم امیدوارم مفید باشه.

راحلــــــــه

سلام آرتین جون کوچلو ما بی صبرانه منتظر اومدنت به این دنیای زیبا هستیم . مریم جون راحله اتاق آرتین نشونم دادم واقعا به سلیقت باید آفرین گفت خیلی خیلی قشنگ شده . دوستدارت مرضیه[شوخی]