من و واکسن هجده ماهگی

چند وقت پیش یکی از دوستای بابایی که از کانادا اومده بود داشت کلی گلایه می کرد که اونجا یک نظام پزشکی احمقانه داره که آدمها رو همین طور بی دلیل مجانی معالجه می کنه. مثلا اگر برین بیمارستان هزینه ویزیت دکتر، معالجات، عمل جراحی، اتاق بیمار، غذا و داروی بیمار و خیلی چیزهای دیگه رو دولت می ده. آخه جون من کدوم کشور خراب شده ای یه همچین کار احمقانه ای می کنه. تازه تو اکثر اتاقهای بیمارستانها تلویزیون هم هست. برای بچه ها وسایل بازی و برای همراهان اتاق انتظار مبله که گاهی وقتها هم توش قهوه و شکلات مجانی گذاشتن. از همه بدتر اینکه مریض چون قرار نیست پول بده می تونه آزادنه در محیط بیمارستان بچرخه. ساعت ملاقات هم به طرز احمقانه ای معمولا از صبح شروع میشه تا شب.

البته من که اون موقع نمی فهمیدم که اینایی که اون دوست بابایی می گفت یعنی چی، ولی بالاخره  هجده ماهه شدم و قرار شدم برم واکسن هجده ماهگی بزنم.

البته من 23 اردیبهشت  هجده ماهه شدم ولی به دلایلی که در ادامه براتون توضیح می دم 11 خرداد بعد از کلی دوندگی و مصرف بنزین لیتری 400 تومان ماشین بابایی و توی ترافیک سنگین خیابونهای شهرمون موفق شدم در مقابل یکسری بیماری هایی که توی خیلی از کشورها از جمله همون کانادایی که یه نظام پزشکی احمقانه داره خیلی وقته ریشه کن شده و دیگه خبری از اونها نیست واکسینه بشم.

داستان از این قراره که من واکسن های قبلی رو توی مرکز بهداشت سوهانک که اون موقع به محل زندگیمون نزدیک بود می زدم، الان که حدود یک ماهی می شه جابجا شدیم و اومدیم سمت هروی، مامان و بابا تصمیم می گیرن چون این دیگه آخرین واکسن من قبل از مدرسه است بازم بریم همون مرکز و از یک هفته قبل از تاریخ واکسن با اون مرکز بهداشت هماهنگ می کنن و قرار می شه یه روز سه شنبه بریم برای این امر خطیر ...

خلاصه حالا از این که سه هفته است طبق گفته مدیر اون مرکز واکسن هجده ماهگی تموم شده و در شبکه بهداشت استان تهران هم کمبود واکسن داریم و علی رغم پیگیری های مکرر هنوز برای اونا این واکسن ارسال نشده بگذریم، بالاخر هفته پیش مامانی هماهنگ می کنه که برای سه شنبه 11 خرداد ما بریم و من واکسن هجده ماهگی رو بزنم. خوب از اونجایی که من باید برای این واکسن که قرار بود خیلی هم درد داشته باشه با مامان و بابا سه تایی مون با هم بریم، هم مامان و هم بابا روز سه شنبه رو مرخصی می گیرن و ما سه شنبه صبح زود می ریم مرکز بهداشت سوهانک، اما چشتون روز بد نبینه، علی رغم هماهنگی که کرده بودیم به ما گفتن که هنوز واکسن براشون ارسال نشده و بازم اونا واکسن هجده ماهگی ندارن

بعد از مشورت مامان و بابا تصمیم می گیرن برای اطمینان منو ببرن مرکز بهداشت میدون قدس که مرکز اصلی و همیشه دیگه واکسن داره، و ما از سوهانک می ریم تجریش، و بعد از ترافیک و مشکل جای پارک که می رسیم  اونجا، سرپرست اون مرکز می گه که چون امروز و فردا واکسن مننژیت برای سربازان می زنیم از پذیرش ما معذوره، البته حرفش منطقی بود و ما قبول کردیم، نزدیکترین مرکز به اون جایی که ما بودیم مرکز بهداشت چیذر بود و ما تصمیم می گیریم بریم چیذر، وقتی به اونجا هم می رسیم مسئول اون مرکز بهداشت می گه ما فقط شنبه و دوشنبه واکسن هجده ماهگی می زنیم و چون شنبه آینده هم تعطیله شما برید و دوشنبه مجددا مراجعه کنید.

حالا حساب کنید ساعت حدود 10:30 صبح و ما بازم باید برای این واکسن دنبال یه جای دیگه باشیم، ظاهرا مامان و بابا پیشمون می شن و تصمیم می گیرن منو ببرن بذارن مهد و خودشون هم برن سرکارشون تا سریه فرصت مناسب تصمیم بگیرن باید چیکار کنن

توی مسیر رفتن من به مهد بودیم که خاله مارال عزیز تماس می گیره و آدرس یه مرکزی رو می ده که روزهای سه شنبه هم واکسن هجده ماهگی می زنه و ما می ریم و خلاصه ساعت 11:30 من این واکسن رو تزریق می کنم

اما موقع تزریق اول خانم پرستار یه واکسن توی دست راستم زد و من یه کمی درد داشتم و یه کمی هم گریه کردم ولی از اونجایی که من پسر شجاعی هستم و البته شیطون و کنجکاو در همون حالتی که درد داشتم حواسم به خانم پرستار بود که دیدم داره یه آمپول دیگه آماده می کنه و من دیگه انگار که درد واکسن اول رو فراموش کرده باشم زل زدم به اون خانمه ببینم داره چیکار می کنه و متوجه نشدم که مامانی دستامو گرفته و بابایی هم دوتا پامو محکم گرفته و اون خانم مهربون داره با یه آمپول می اد به سمت من !

چشتون روز بد نبینه تا اومدم به خودم بیام اون خانمه آمپول رو زد توی پام و من شروع کردم به گریه و در همون حال که من داشتم گریه می کردم  نفهمیدم که چه جوری دو قطره هم که واکسن خوراکی فلج اطفال بود ریختم توی گلوی من ( چقدر این آدم بزرگاه بی احساس هستند )

حالا دیگه مامان منو بغل کرده بود و من در حالی که داشتم گریه می کردم و از اتاق خارج می شدم یه هو بازم چشم افتاد اون خانم پرستار و انگار که درد آمپول ها رو فراموش کرده باشم شروع کردم برای اون بای بای کردن  ولی نفهمیدم چرا همه شروع کرردن به من خندیدن و این جوری بود که من درد واکسن هجده ماهگی رو فراموش کردم و همه چیز تموم شد.

من و مامان اون روز رو برگشتیم خونه و بابایی رفت سر کار و من فهمیدم که چقدر پسر شجاعی هستم که برای این واکسن که همه می گفتن خیلی درد داره مامان و بابا رو اذیت نکردم

پی نوشت 1 : البته آرتین کوچولوی ما از بعد از ظهر اون روز احساس کرد که نمی تونه روی پاهاش راه بره چون جای واکسنش اذیتش می کرد، شب هم یه کم اذیت شد چون توی خواب که می خواست غلط بزنه نمی تونست و پاش درد می کرد، ولی فردا صبح حالش بهتر بود و دوباره با مامان و بابایی رفت مهد کودک

پی نوشت 2: موضوع نظام احمقانه پزشکی و خدمات درمانی کانادا رو زیاد جدی نگیرید، بالاخره اونا هر چقدر هم نظامشون احمقانه باشه به پای نظام درمانی ما که نمی رسه.

/ 4 نظر / 17 بازدید
نونوش مامی آرتین

خیلی جالب بود مطلبت همینه دیگه ماها که اینجاییم فقط باید تحمل کنیم و بس چه پسر شجاعی داری کاراش خیلی باحال بود تجسم کردم و کلی خندیدم هههههههه ببوسش گلتو

مامان ایلیا

واییییییییییییییییییییییییی الان وبلاگ ارتین هم فیلتر میشه ههههههههههههههههههه افرین به تو پسر شجاع و خوش اخلاق . خاله ایلیا هم امروز واکسنشو زد و تازه خوابش برده .. عوضش تا 6 سالگیتون راحت شدید ...بوسسسسسسسسسسسس برای ارتین ماه

کتایون

سلام عزیزم.حالت چطوره؟ واقعا بچه ها هدایای پاک الهی هستند. خیلی نازه.خدا ایشالله حفظش کنه.ببوسش.

مریم

سلام عزیز دلم خوبی؟ عزیزم واقعا که تو پسرشجاع هستی وباید بهت آفرین گفت درسته واکسن یه خورده درد داره ولی در عوض آدم مریضی های جور واجور و کشنده نمیگیره. آففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففرین پسر شجاع خودمون[قلب][ماچ]