داستان من و اولین چکاپ سلامتی بعد از چهار سال

چند روز پیش که صبح برای رفتن به مهدکودک و شروع یه روز تازه روی صندلی عقب ماشین خواب بودم متوجه شدم مامان بابا دارن در مورد من صحبت می کنن، البته صحبتشون یه کمی با همیشه متفاوت بود و من متوجه شدم که ظاهرا بابا به یه چیزی بی توجه بوده و حالا قراره مامان یه کاری بکنه که از نظر اون تا الان هم دیر شده ...

داستان هم از این قرار بود که مامان می گفت چرا بابایی به موضوع سلامتی من بی توجه  شده و تا حالا منو برای چکاپ نبرده ازمایش و این در حالیه که همه دوستای هم سن و سال من توی این سن لااقل چهار تا آزمایش دادند.

خلاصه از بحث اون روز مامان و بابا که بگذریم یه روز بعد از ظهر من و مامان دو نفری رفتیم دکتر، البته من  اولش تعجب کردم چون من چیزیم نبود و حالم کاملا خوب بود اما بعدش آقای دکتر مهربون منو معاینه کرد، با یه چوب بستی زبونم رو فشار داد اینقدر صورتش رو نزدیک صورتم آورد که می خواستم دماغش رو گاز بگیرم، بعد با گوشی صدای قلبم رو شنید، بعد همه جای بدنم رو معاینه کرد و آخر سر هم چند تا سوال از من پرسید و منم همه رو درست جواب دادم و بعد روی یه کاغذی یه عالمه چیز نوشت و داد دست مامان

دیشب فهمیدم که قضیه اینکه فردا باید بریم و من ازمایش بدم، هم ازمایش خون و هم آزمایش جیش ...

خلاصه  امروز صبح هم در حالی که بازم روی صندلی عقب ماشین خواب بودم مامان صدام کرد و گفت پسر گلم پاشو رسیدم ازمایشگاه، راستش تا اون بالا هر چند که بیدار شده بودم و خودم مثل یه مرد پله ها رو بالا رفتم اما چون خوابم میومد نفهمیدم داریم کجا می ریم

بعد که رسیدم توی ازمایشگاه تازه من از خواب بیدار شده بودم و دور و برم رو نگاه کردم اما دیگه دیر شده بود و بابا هم برام قبض ازمایش گرفته بود. منم مثل یه پسر شجاع خودم کاپشنم رو درآوردم و رفتم روی صندلی مخصوص آزمایش نشستم، اولش یه خانم دکتر مهربون اومد یه کمی سر به سرم گذاشت و انگار که داره با یه بچه چهار ساله شوخی می کنه داشت با من حرف می زد که مثلا من از ازمایشگاه نترسم

بعد آقای دکتر اومد و وقتی دید من خودم رفتم روی صندلی نشستم  و تازه آستین لباسم رو هم زدم بالا که ازم خون بگیرن به بابایی گفت شما بشین و آرتین رو توی بغلت بگیر، بابا هم منو بغل کرد و نشست و موقعی که آقای دکتر می خواست خون بگیره سعی می کرد با حرف زدن حواس منو پرت کنه که خودم به چیزی نگاه نکنم

اما من مثل یه پسر شجاع و قوی نشتم و وقتی دکتر داشت از دستم خون می گرفت با اینکه درد داشتم آروم لبخند می زدم و با دقت به کارهای دکتر توجه می کردم، چشتون روز بد نبینه یه سرنگ 11 سی سی از من کوچولو خون گرفتند بدون اینکه من کوچکترین عکس العمل و مقاومتی نشون بدم و یا گریه کنم، آخه مرد که از درد نباید گریه کنه و منم دیگه واسه خودم مرد شدم

بعد هم مثل یه پسر خوب  با بابایی  رفتم دستشویی و جیشم رو کردم و نمونه رو به دکتر تحویل دادیم

خلاصه مامان  و بابا از اینکه من اینقدر پسر شجاع و خوبی بودم کلی خوشحال بودن و منم داشتم به خوراکی هایی فکر می کردم که بعد از آزمایشگاه مامان و بابا بهم دادند و جایزه هایی که آقای دکتر مهربون بهم داد،

این اولین تجربه ازمایشگاهی و چکاپ من بعد از  اون دورانی بود که من سه روزه بودم و برای بیماری زردی توی بیمارستان بستری شده بودم. فکر کنم برای شما هم جالب باشه که من توی این چهار سال اصلا ازمایش چکاپ ندادم، البته بابایی هم قول داد که از این به بعد هر شش ماه و یا دیگه حداکثر سالی یکبار منو برای چکاپ ببره

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
عمه فرزانه

سلام جيگمل عمه( اقا ارتين شيرمرد.)جطوري پسر شجاع.خوشم اومد حالا حتما با اين شجاعتي كه داشتي شب اقاي دكتر از تعجب تا صب نخوابيده جون من كه 19سالمه وقتي پارسال رفتم ازمايش خون بعد ازمايش از درد گريه كردم واقعا كه خيلي مرد شدي[قلب][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]بهم نخند خوب من مثل تو شجاع نيستم .لپ مامان بابايي رو هم جاي من ببوس.بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

عمه فرزانه

راستي يادم رفت فسقلي نه ببخشيد اقاي شجاع پس عكساي خوشكلت كو؟؟؟؟؟من عكس ميخوامممممممممممممممممممممم.

عمه فرزانه

جيگيلي فسقلي من ديگه عكس نميخوام خودتوووووووووووووووووووو ميخوام فدات شم پس كي مامان بابايي تورو ميارن ببينمت من دلم واست تنگ شده