جمعه تلخ - اینجوری بود که من گم شدم !

دوست جونی های خوبم سلام

بی مقدمه می خوام داستان جمعه ای رو که خیلی سخت گذشت و از نظر مامان و بابایی تلخ ترین جمعه زندگیشون بود رو براتون بگم

دوستای خوبی که یادداشت های منو دنبال می کنن و یادداشت 23 آبان 1387 با موضوع "من اومدم ... " رو خوندن  خوب می دونن که اون شب چه شب و سختی برای مامان و بابای من بود، اما دیروز جمعه اول مرداد سال 1389 ...

صبح که از خواب بیدار شدیم همه چیز عادی و خوب بود، بعد از یک صبحانه سه نفره خانوادگی همراه مامان و بابایی رفتیم شهروند و یه کمی خرید کردیم و بعدش هم طبق برنامه ریزی قبلی قرار شد بریم اولین نمایشگاه مادر و نوزاد که از یکم تا سوم مرداد ماه در محل سالن همایش های مرکز آفرینش های فرهنگی هنری حجاب برگزار می شه، البته به همه مامان ها و نی نی ها هم توصیه می کنم تا فرصت هست یه سری به این نمایشگاه تخصصی بزنید .

نزدیکی های نمایشگاه که رسیدیم من خوابم می اومد ولی به اصرار مامان و بابا بیدار موندم تا به حساب خودشون اونجا کلی بهم خوش بگذره، حالا بماند وقتی که رسیدیم اصلا در حد اون چیزی نبود که اونا انتظارش رو داشته و واقعا سطح نمایشگاه یا بهتر بگم مجری برگزاری این نمایشگاه ضعیف عمل کرده بود.

بعد از چند دقیقه ای گشت و گذار توی سالن من که حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم از کالسکه ام بیام بیرون و کمی قدم بزنم. اولش مامانی کمی مقاومت کرد ولی در مقابل تلاش من اجازه داد یه کمی هم خودم اوجا قدم بزنم و تاتی کنم و از نماییشگاه لذت ببرم، منم توی یه چشم به هم زدن ( واقعا کمتر از 10 ثانیه ) از غفلت مامان و بابا استفاده کردم رفتم برای خودم تنهایی نمایشگاه رو ببینم.

مامان در کمتر از چند لحظه که متوجه غیبت من می شه اولش فکر می کنه رفتم پیش بابایی ولی وقتی به بابایی هم می گه آرتین کجاست، بابا در کمال تعجب اظهار بی اطلاعی می کنه می گه همین الان که پیش خودت بود ... خلاصه این جوری بود که من گم شدم.

حدود 15 دقیقه مرگبار و سخت به مامان بابا گذشت و اونا نه تنها همه جای نمایشگاه که خیلی هم بزرگ نبود رو چند بار زیر رو کردن بلکه به پلیس نمایشگاه هم اطلاع دادن و خلاصه موضوع بالا گرفت و گم شدن منو از بلندگو هم اعلام کردن و حالا همه داشتند دنبال یه پسر بچه 20 ماه با دوبنده قرمز و یه شلوار جین آبی می گشتن که گم شده بود. دیگه قلب مامان داشت از حرکت می ایستاد و بابایی که حسابی کلافه شده بود یه جورایی فکر می کرد که منو دزدیدن و ... حالا اونا کاملا ناامید و گیج داشتن فقط دور سر خودشون می چرخیدن و عین دو تا آدم دیوونه به هر کی می رسیدن سراغ پسرشون رو می گرفتن . این که توی اون چند دقیقه به مامان و بابا چی گذشت تجربه ای که از خدا می خوام هیچ وقت برای هیچ کسی پیش نیاد و اونا هم اصلا دوست ندارن  تجربه اون لحظات رو دوباره براشون تکرار بشه ...

فقط می تونم بگم بقدری حالشون بد شده بود که حتی مامانی نمی تونست گریه کنه و مدام با خودشون فکر می کردن دیگه هیچ وقت قرار نیست منو ببین ...

دیگه توی نمایشگاه همه داشتن دنبال من می گشتن و من که کم کم احساس کرده بودم مامان و بابایی پیشم نیستن و خودم تنها شدم یه بادکنک بنفش توی دستم بود و آروم کنار یه ستون تکیه داده بودم و داشتم همه آدم ها  رو نگاه می کردم که انگار دارن دنبال یه چیزی می گردن و توی اون شلوغی جمعیت یهو ادامه نگاهم توی چشای مامان افتاد و این قشنگ ترین لحظه ای بود که واقعا توصیفش برای منو و مامانی ممکن نیست. مامان دوید اومد به سمتم و منو محکم بغل کرد، منم که حالا دیگه اضطراب و ترس رو با تمام وجودم توی نگاه مامان حس کرده بودم محکم اونو بغل کردم وشروع کردم به نوازش کردن دستش ...

هنوز مامان باورش نمی شد منو پیدا کرده و در حالی که دوزانو نشته بود روی زمین و من توی بغلش بودم، پلیس نمایشگاه رسید و از مامان سوال کرد خانم این بچه شماست ...

مامان حتی نمی تونست جواب آقای پلیس رو بده و فقط با سرش تایید کرد که آره این همه زندگی منه که برای چند لحظه ای فکر کردم برای همیشه از دستش دادم و بدون اینکه هیچ حرف دیگه ای رد و بدل بشه اون آقای پلیس و همه ادم های دیگه ای که اونجا بودن از دیدن این صحنه احساس قشنگی بهشون دست داد و توی همین حال بابایی از راه رسید.

اون بیچاره که دنبال من حتی تا خیابون های بیرون از نمایشگاه هم دویده بود در حالی که نفس نفس زنان بود با دیدن من توی بغل مامان انگار بزرگترین بار زندگی از روی دوشش برداشته شده باشه، دستش رو گذاشت روی قلبش و انگار که قلبش از جا کنده شده باشه سعی کرد خودش رو آروم نشون بده ...

خلاصه بابایی هم اومد و منو بغل کرد و بوسید و این جمعه تلخ با حضور دوباره من به جمع سه نفری خانواده برای همیشه توی ذهن هر سه تای ما ثبت شد.

هر سه خسته از این فشار روانی و عصبی این چند دقیقه یه گوشه ای ایستاده بودیم که دوباره از بلندگو نمایشگاه بابایی رو خواستن و گفتند که پسرتون پیدا شده برای تحویلش به دفتر انتظامات مراجعه کنه ...

مامان و بابا یه نگاهی به من انداختن و زدن زیر خنده و بعد بابایی رفت ببینه موضوع چیه ...

مسئولین وظیفه شناس و مهربون نمایشگاه جلوی یه خانمی که یه پسری با مشخصات ظاهری منو داشت و قصد خروج از درب نمایشگاه رو داشت گرفته بودند و منتظر بودن که بابایی برسه ...

بابایی رفت از آقایون پلیس تشکر کرد و از اون خانم عذرخواهی که به خاطر سوء تفاهم پیش اومده چند دقیقه ای رو منتظر مونده و بعد دوباره برگشت پیش ما

او روز واقعا روز سختی بود و یادآوری این اتفاق برای مامان و بابا خیلی سخت بود، حالا هر سه تایی ما با هم داشتین برمی گشتیم به خونمون و مامان بابا تصمیم گرفتن دیگه اون لحظات رو از ذهنشون پاک کنن، اونا تازه فهمیدن که چقدر زندگیشون آروم بوده و چقدر با هم بودن براشون ارزش داشته که نبودن یکی از ما حتی برای چند لحظه کوتاه مثل یه کوه غم و غصه روی سروشون خراب شده بود.

خدای مهربون از تو سپاسگذارم که منو دوباره به مامان و بابایی برگردوندی و ازت تو می خوام که دیگه هیچ وقت حتی برای یک لحظه بین ما فاصله ندازی و ما رو همیشه پیش هم نگه دار

مامان و بابای مهربون از شما هم عذر می خوام که ناراحتتون کردم و خوشحالم که بازم پیش هم هستیم، هر دو تون رو خیلی دوست دارم، مامانی مهربونم، بابایی خوبم عاشقتونم.

آرتین

/ 6 نظر / 10 بازدید
بابا عليرضا

پسر نازنينم، تو همه آرامش و همه زندگی من و مامانت هستی، ما رو ببخش که بی دقتی کرديم و يه لحظه غفلت اون روز تلخ رو رقم زد، منم عاشقتون هستم و دوستتون دارم

مامان مریم

عزیزم تو همه نفس منی... تو زندگی من هستی... می دونم وقتی پیدات کردم تو هم چه احساسی داشتی... صدای نفس های منو می شنیدی و آروم نازم می کردی... عزیزم خیلی دوستت دارم................. همیشه کنارم بمون[قلب]

مریم

آرتین چوکولو خدا رو شکر که اتفاقی برات نیفتاد. امیدوارم همیشه همراه خانواده خوشحال و سلامت زندگی کنی. فسقلی انقدر شیطونی نکن!!! [گل]

مریم

سلام عزیزم آرتین جان اولا خدا رو شکر که سالمی. ثانیا عزیزم هیچ وقت اونطوری از مامان و بابا جدا نشو چون ممکنه بلا های زیادی سر آدم بیاد دوست دارم مواظب خودت باش.[قلب][گریه]

افسانه مامان مانی

سلام ارتین عزیزم عجب روز سخت و پرماجرایی رو گذروندین خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت وای مریم جون میتونم تصور کنم اون 15 دقیقه به شما چطور گذشت . تو رو خدا بیشتر مراقب باشین بوس برای ارتین[گل]

خاله بنفشه

پسر گلم اینو باور داشته باش که تو در پناه حضرت ابوالفضلی و همیشه اون نگهدارته . اما مامان و بابا هم باید بیشتر مراقب باشند این به معنای اون نیست که مامان و بابا کم توجهی کردند این بدان معناست که پسر گلمون دیگه بزرگ شده و کنجکاو و مستقل . یادم نمیره که مامان و بابا چقدر نگران راه افتادنت بودند و حالا که راه افتادی از دستشون فرار می کنی همه انها مراحلی از زندگیه که همیشه زندگی رو برای ما ادما شیرین نمیکنه پس پسر گلم بدون که چقدر برای مامان و بابا عزیزی . من اسم این جمعه تلخ رو جمعه شیرین میذارم چراکه آخرش تو پیدا شدی و به جمع همه ما پیوستی و ما بازهم آرتین رو می بینیم پس باید شکر گزار باشیم