داستانهای زندگی مجردی من و بابا

همه چیز خیلی سریعتر از اون چیزی اتفاق افتاد که من متوجه بشم، البته قبلا هم چند مرتبه ای دوری از مامانم رو تجربه کرده بودم ولی خوب زمان اونا محدود بود تا می خواستم نبودنش رو احساس کنم من و بابایی می رفتیم فرودگاه و مامان برمی گشت خونه ولی اینبار قراره 10 روز مامانم رو نبینم چون مامانی برای یه ماموریت کاری به یه مسافرت طولانی رفته و من هر شب منتظر اون فردایی هستم که بازم با بابایی بریم فرودگاه و بازم مامانی مهربونم برگرده خونه ...

 

قسمت پایانی : سه شنبه پنجم اکتبر 2010

صبح خیلی زود بابایی منو از خواب بیدار کرد، داشتم با خودم فکر می کردم که مامانی قراره ساعت 10:30 برسه پس ما چرا باید اینقدر زود بیدار شیم، خلاصه ساعت 6:30 از خونه زدیم بیرون، یه کمی که گذشت دیدم بابایی یه گوشه پارک کرد و بعد یه خانمی سوار ماشین ما شد، من اولش خواب بودم و نشناختمش و فقط تعجب کردم، یهو یادم اومد که این خاله مریم همکار بابایی بود که ما رفته بودیم دنبالش ...

داستان از این قرار بود که بابایی ساعت 7 تا 9 صبح باز از همون جلسات کاری مهم داشت و خوب اگه قرار بود منو بزاه مهد و بخواد ساعت 9 تازه بیاد دنبال منو بعد بریم فرودگاه کلی طول می کشه و احتمالا ما دیر می رسیم واسه همینم از خاله مریم خواهش کرده بود امروز رو زودتر بیاد شرکت و توی اون دو ساعت مراقب من باشه تا جلسه بابایی که تموم شد ما بتونیم با هم بریم فردگاه

خاله مریم خیلی خانم مهربونی بود و برای من شیر و پاستیل خرید، بهم لقمه نون پنیر و شکلات های خوشمزه می داد ولی من بهونه بابایی رو می گرفتم و می گفتم : " پس بابا علیرضا کجاست ؟ " خلاصه این ساعت 9 کذا هم رسید و من بعد از اینکه کلی خاله مریم و بقیه همکارای بابایی رو اذیت کردم بود از همه خداحافظی کردم و خوشحال با بابایی رفتیم به سمت فرودگاه، بین راه بابایی یه جایی نگه داشت و بعد ما با هم رفتیم دو تا دسته گل برای مامان مریم خریدیم، یکی از طرف خودم یکی هم از طرف بابایی ! فکر کنم بابایی به آقای گلفرشو سفارش کرده بود چون دسته گل خودش از دسته گل من بزرگتر بود ولی خوب اشکال نداشت چون گل من از همه خوشگلتر بود.

ساعت 10:30 دقیقه صبح بود ما هنوز توی اتوبان و بابایی داشت با سرعت 160 کیلومتر از بین ماشین های دیگه رانندگی می کرد اصلا هم به  دوربین های کنترل سرعت توجهی نداشت، شاید هم داشت ولی براش اهمیت نداشت که ممکنه جریمه بشه فقط داشت سعی می کرد زودتر خودمون رو برسونه فروگاه، من که صبح زود بیداز شده بودم خوابم برد و وقتی چشام رو باز کردم دیدم مامان مریم رو از شیشه ماشین دارم می بینم. مثل فنر از جا پریدم و داد زدم مامان مریم، مامانی خودم، و در حالی که مامان هم می خندید و هم اشک می ریخت منو بغل کرد و من محکم اونو چسبیده بودم انگار که می ترسیدم اگه ولش کنم ممکنه بازم بره مسافرت.

از اینجا به بعدش رو خودتون می تونید حدس بزنید! ما رفتیم خونه و یه عالمه سوغاتی و اسباب بازی و ... برای اینکه دلتون بسوزه بهتون نمی گم مامانی برام چی اورده  

 

قسمت دهم : دوشنبه چهارم اکتبر 2010

امروز بر اساس تقویم تعطیل رسمی بود و من خوشحال بودم که قرار نیست مهد برم و می تونم تا شب پیش بابایی بمونم، صبح از خواب بیدار شدم و با بابایی رفتیم دوش گرفتیم، بعد یه صبحانه جانانه خوردیم و حاضر شدیم و از خونه زدیم بیرون ! من ساده فکر کردم الان قراره بریم پارک یا خرید یا ...

متوجه شدم که ما دوباره اومدیم خونه مامانی و ظاهرا بابایی قراره امروز رو هم بره شرکت و من بازم تنها بمونم. اولش یه خورده بهونه گرفتم ولی فایده ای نداشت و بابایی باید می رفت پس سعی کردم پسر خوبی باشم و از اینکه قراره یه روز تعطیل دیگه رو هم دور از مامان  بابا باشم زیاد سخت نگیرم.

بازم حدود ساعت 7 شب بود که بابایی اومد دنبالم و من حاضر شدم بریم خونه خودمون، بین راه بابایی برام یه عالمه خوراکی خرید، وقتی رسیدیم خونه اول دوش گرفتیم و  بعد بابایی برای شام کشک بادمجان درست کرد و ما دور هم از شام لذت بردیم. بعد از شما من خیلی شیطنت می کردم و از در و دیوار بالا می رفتم تا اینکه بابایی گفت پسرم فردا قرار بریم فرودگاه دنبال مامان مریم، پس پسر خوبی باش و بیا بخوابیم تا فردا صبح زود بریم فرودگاه ...

من در حالی که داشتم تصور می کردم فردا مامانی رو بغل می کنم و یه عالمه اسباب بازی و سوغاتی می گیرم خوابم برد

 

قسمت نهم : یکشنبه سوم اکتبر 2010

صبح وقتی چشامو بازم کردم متوجه شدم خونه مامانی هستم، همه خواب بودن و من دنبال بابایی می گشتم، یهو یه بغض سنگینی توی گلوم نشست چون نه مامان اینجا بود و نه بابا ...

مامان بزرگ مهربونم منو بغل کرده بود و نوازشم می کرد، چشام پر اشک بود در همون حالی که بغض هم داشته گفتم خاله زهرا بیدار نمی شه با من بازی کنه و اینجوری بود که یک روز تنها رو به دور از مامان و بابا تجربه می کردم.

ساعت حدود 7 بعد از ظهر بود که بابایی اومده بود دنبالم و من در حالی که از خوشحالی بالا و پایین می پریدم اونو محکم بغل کردم. بابایی یه دست بلوز و شلوار شکلاتی برام خریده بود و من اون لباس ها رو پوشیدم و با بابایی رفتیم به سمت خونه خودمون، قبل از رسیدن به خونه بابایی یادش افتاد که ما چیزی برای شام نداریم واسه همینم تصمیم گرفتیم بریم شهروند و کلی برای خودمون خرید کنیم. آخر سر هم چون خیلی دیر شده بود باز شاممون رو بیؤون خوردیم و وقتی رسیدیم خونه من که از خستگی رمقی برام نموده بود و فقط ترجیح دادم بابایی رو محکم بغل کنم و آروم چشام رو ببندم و بخوابم.

 

قسمت هشتم : شنبه دوم اکتبر 2010

امروز صبح حدود ساعت ٧ بود که بابایی بهم سلام صبح بخیر گفت و من آروم چشام رو باز کردم، به سرعت برق برای بیرون رفتن از خونه آماده شدیم. درست وقتی که خواستیم سوار ماشین بشیم من گفتم : " نه ! ماشین نه ! از اون مغازه اولی سوپر شیر بخریم‌" بابایی گفت : سوپر شیر بخوریم چی بشه ، من گفتم : " سوپر شیر بخوریم من قوی بشم ! "

ساعت حدود ٨ صبح بود که ما رسیدیم مهد و خاله لادن از دور برامون دست تکون می داد و با صدای بلند و خنده پرانرژی می گفت : سلام آرتین زارعی، صبح به خیر !

ساعت ٣:٣٠ بعد از ظهر بود که خاله مهسا صدا زد : آرتین زارعی خداحافظ ... من خوشحال شدم و فهمیدم که بابایی اومده دنبالم. البته راستش رو بگم تعجب هم کردم چون خیلی زود بود، خلاصه ما از مهد خارج شدیم و بابایی گفت : پسرم می ریم خونه مامانی تا شما با خاله زهرا بازی کنی، بابایی جلسه داره و باید برگرده سازمان، قول میدم شب زود بیام دنبالت با هم بریم پارک و تاب بازی کنیم.

ساعت ۵ بعد از ظهر بود که ما رسیدیم خونه مامانی و بابایی خداحافظی کرد و رفت و من تا ساعت ١٠ شب منتظر موندم تا بابایی بیاد ما با هم بریم پارک !

ساعت ١١:٠٠ نیمه شب است و من در حالی که یه خرس پشمالو سفید رو محکم توی بغلم گرفته بودم، روی کاناپه پذیرایی خوابم برده  بود که احساس کردم یکی داره منو می بوسه، آروم چشامو باز کردم، بابایی بود. یه لبخند مهربون قشنگ زدم و گفتم : "بریم پارک تاب بازی کنیم ! " بابایی دوباره منو بوسید و نوازش کرد و آروم منو بغل کرد گذاشت توی رختخوابم و گفت پسرم آروم بخواب چون بابایی پیشته، قول می دم فردا زودتر بیام دنبالت و بریم پارک، شما فردا رو پیش مامانی و خاله بمون من شب که از کار اومدم حتما می برمت پارک ... من در حالی که نوازش های بابایی رو روی سرم احساس می کردم آروم چشام رو بستم و خوابم برد.

 

قسمت هفتم : جمعه اول اکتبر 2010

ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم و گفتم بابایی بیدار شو، صبح شده، پاشیم بازی کنیم، بابایی که به زور چشاش رو باز کرده بود یه نیم نگاهی بهم انداخت گفت : "پسرم امروز جمعه است بذار یه کم دیگه بخوابیم" من گفتم نه نخوابیم، پاشیم! بابایی گفت آخه پسرم صبح به این زودی پاشیم چیکار کنیم؟ من گفتم : " پاشیم بدوییم دور میز و بازی کنیم ! "

اگه اون لحظه اونجا بودید حتما شاخ های بابایی رو روی  سرش می دیدید، خلاصه زور من زیاد بود و چون من هر روز سوپر شیر می خورم و قوی شدم ساعت به 7 صبح نرسیده بود که همه رو بیدار کردم و بعد با هم رفتیم پای میز صبحانه

بعد از صبحانه و کلی بازی کردن بابایی تصمیم می گیره بریم کرج هم به بابا بزرگ یه سری بزنیم هم ماشینش یه سری خورده کاری داره همون جا انجام بده !

ساعت 9:30 صبح ما رسیدیم خونه بابابزرگ، اون داشت ماشینش رو می شست که بابایی منم هوس می کنه می گه چه فکر جالبی ما هم ماشینمون رو بشوریم و اینجوری بود که برای شروع روز جمعه من کلی آب بازی کردم

بعد از تموم شدن کارمون، همه با هم رفتیم برای بابا بزرگ یه دی وی دی ایکس ویژن خریدیم  و دوباره برگشتیم خونه تا بابایی اونو نصب کنه، خلاصه توی این گیر دار منم یه کیف سی دی خوشگل از وسایل بابابزرگ برداشتم گفتم این مال منه  از اونجایی که همه اون سی دی ها کارتون بود بابابزرگ هم همهشون رو یکجا داد به خودم،

بعد ما برای تعویض روغن ماشین بابایی و دور ریختن پولای بی زبون رفتیم تعویض روغنی کلی هم اونجا معطل شدیم. برای نهار هم عموی مامانی ما رو دعوت کرده بود و رفتیم خونه اونا کلی بهمون خوش گذشت

ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود دقت کردید که من از 6 صبح که از خواب بیدار شده بودم هنوز نخوابیده بودم، سرم روی شونه های بابایی بود که با صدای چرخوندن کلید متوجه شدم ما برگشتیم خونه خودمون، چند ساعتی رو برای خودم آروم خوابیدم و وقتی از خواب بیدار شدم دیدم که بابایی حسابی خودمون رو تحویل گرفته شام برای من لازیا درست کرده ( منظورش لازانیا بود ) جای شما مخصوصا مامانی گلم خالی چون خیلی بهمون خوش گذشت، بعد از شام هم من و بابایی رفتیم حمام باز طبق معمول من به قدر اونجا موندم و بازی کردم که اصلا نفهمیدم باز کی اومدیم بیرون و من کی لباس پوشیدم ولی خوابم برد.

 

قسمت ششم : پنجشنبه ٣٠ سپتامبر 2010

امروز صبح من و بابایی حسابی واسه خودمون خوابیدیم، ساعت ٩ که از خواب بیدار شدیم صبحانه خوردیم و بعد رفتیم به سمت خونه مامانی، اونا از مسافرت برگشتن و چون بابایی امروز حسابی کار داره تصمیم گرفته منو ببره تا با خاله زهرا و خاله نرگس و خاله مرضیه حسابی بازی کنم.

ما رسیدیم خونه مامانی، البته خاله نرگس و خاله مرضیه دوباره رفته بودن مسافرت، خاله زهرا هم که رفته بود مدرسه، واسه همین قرار شد من تا ظهر پیش مامانی بمونم و بعد از ظهر با خاله زهرا بریم پارک و حسابی بازی کنم، بابایی خداحافظی کرد و رفت.

ساعت حدود 6 بعد از ظهر بود و هوا تازه تاریک شده بود، خاله زهرا در حالی که از سنگینی من خسته شده بود، کنار خیابون منتظر تاکسی بود و من رو محکم بغل کرده بود، یهویی یه ماشینی سریع پیچید جلوی ما و گفت خانم کجا می رید برسونمتون، خاله زهرا اصلا نگاهش نکرد و چند قدمی رفت جلو تر، کلی هم عصبانی به نظر می رسید، اون ماشینه دوباره بوق زد و آروم آومد جلو، می تونستم احساس نفرت خاله زهرا رو از وضعیت پیش اومده حس کنم، اون ماشین دوباره بوق زد و بعد من گفتن بابایی، بابا علیرضا ولی انگار خاله زهرا متوجه منظور من نشده بود، بعد دوباره اون ماشین اومد نزدیک ما و گفت خانم چرا بد اخلاقی، گفتم بچه بغلتونه برسونمتون، خاله زهرا با عصبانیت برگشت  که یه چیزی بگه که منو بابایی زدیم زیر خنده، بیچاره خاله زهرا کلی شوکه شده بود، چون اون ماشین بابایی من بود و اون آقا هم بابا عیلرضا بود که داشت با خاله زهرا شوخی می کرد. خلاصه اون روز ما با هم رفتیم بیرون کلی خوش گذشت، شب رو برگشتیم خونه مامانی و بعد از شام من دوباره کلی شیرین زبونی می کردم و آتیش می سوزوندم تا اینکه خسته شدم و خوابم برد.

 

قسمت پنجم : چهار شنبه 29سپتامبر 2010

هنوز کامل خوابمون نبرده بود که با صدای ریمایندر موبایل بابایی از خواب بیدار شدیم، من خوشحال بودم چون امروز آخرین روز هفته بود که باید می رفتم مهد و بعدش می تونستم پنج شنبه و جمعه را پیش بابایی باشم. با آرامش و ریلکس آماده شدیم تا اومدیم از خونه بزنیم بیرون ساعت 7:30 صبح بود، امروز از ترافیک سنگین خبری نبود و ما قبل از ساعت 8 صبح رسیدیم مهد کودک، توی مسیر بابایی برام شیر کوچولو خریده بود و امروز هم چون توی مهدکودک روز اسباب بازی بود من لاکی و نی نی اتوبوس خوشگلم رو با خودم آورده بودم توی مهد تا با دوستام بازی کنم

راستی امروز تولد آرمیتا بود و بابایی تازه وقتی خواست منو به خاله مهسا تحویل بده از عکس روی برد مهد متوجه شد، وای که قرار چقدر بهمون خوش بگذره ...

آرمیتا یه دختر خوشگل و دوست داشتنی که حدودا هم سن هستیم و توی یه کلاس با هم بازی می کنیم. امروز چون تولدش بود ساعت 11 خاله مهسا لباس های منو عوض کرد و دست و صورتم رو شست و موهام رو شونه زد و ما رفتیم توی سالن پایین که جشن قرار بود اونجا برگزار بشه، مامان و بابای آرمیتا اومده بودن و کلی هم برای اون کادو اورده بودن، بعد عمو یکتا اومد برای ما شعر تولدت مبارک رو خوند و ما همه نی نی کلی دست زدیم و شادی کردیم بعدش هم از اون کیک بزرگ و خوشمزه تولد آرمیتا به همه ما دادن خوردیم

وقتی که آرمیتا شمع های تولدش رو فوت کرد، مامانش اونو بوسید و من اون لحظه دلم دوباره برای مامان مریم تنگ شد ولی انگار خاله بنفشه فهمید و برای اینکه من ناراحت نشم، یه کادوی خوشگل از طرف آرمیتا به من داد.

بعد از ظهر بابایی زود اومد دنبالم و ما امروز زود رفتیم خونمون، بابایی خودش رو با کارای خونه مشغول کرد و منم سرگرم بازی با اسباب بازی هام شدم، امشب بابایی داره برام شام درسته می کنه، وای چه ماکارونی خوشمزه ای، من همه قارچ ها و هویج های ماکارونی رو خوردم.

بعد از شام منو بابایی رفتیم روی تخت کلی با هم بازی کردیم، من گرگ شده بودم و اونو گاز می گرفتم بابایی هم منو قلقلک کی داد، اینقدر خندیدم که دلم درد گرفت و خسته شدم و به بابایی گفتم خسته شدم بخوابیم.

نیمه های شب بود احساس کردم دلم درد می کنه، از خواب بیدار شدم و به بابایی گفتم " بابایی درد رو بزنیم " بابایی که خواب بود چشاش رو باز کرد و گفت چی شده بابایی ؟ من گفتم " درد بده، درد رو بزنیم " بابایی که تازه انگار فهمیده بود من چی می گم دوباره پرسید : چرا درد رو بزنیم بابایی ؟ و من جواب دادم : " دلم درد می کنه، درد رو بزنیم " بابایی خندید و منو بغل کرد، با هم رفتیم توی آشزخانه و برام یه لیوان شربی خوشمزه نعنا درست کرد، من همشو خوردم بعد برگشتیم توی اتاق من روی پای بابایی دراز کشیدم و بابایی برام لالایی خوند و دوباره من خوابم برد، داشتم با خودم فکر می کردم، مسافرت مامانی دیگه نیمه شده و من فقط 5 روز دیگه باید صبر داشته باشم، از خدای مهربون خواستم کاش می شد توی خواب مامانی رو ببینم و اون منو بغل کنه ...

قسمت چهارم : سه شنبه 28 سپتامبر 2010

امروز بعد از مدتها هم من و هم بابایی به موقع از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و بعد هم به موقع رسیدم.  بعد از ظهر هم بابایی بازم به موقع اومد دنبالم و من با خودم فکر کردم که حتما بازم قرار برگردیم دفتر بابایی و من مجبورم خودم رو یکی دو ساعتی مشغول کنم. داستان ترافیک سنگین مهرماه هم که بود خلاصه یه مسیر 5 دقیقه ای رو ما یکساعت نیم طول کشید تا از نفت رسیدیم جهان کودک و در کمال تعجب دیدم که بابایی پیچید سمت پارک آب و آتش و من از ساعت 7 تا حدود 8:30 شب حسابی اونجا بازی کردم و بهم خوش گذشت، بابایی برام آبمیوه با یه پاپ کورن بزرگ خرید و منم تنهایی همه شو خوردم، تا تونستم آتیش سوزوندم و بازی کردم.

قشنگ ترین قسمتش این بود که ما بازم برای شما رفتیم بیرون و امشب بابایی برای من پیتزا با ایستک لیمو خرید.

راستش رو بخواهید ساعت حدود 10شب بود و من توی صندلی خودم آروم توی ماشین نشسته بودم داشتم به مامانی فکر می کردم، یه بارون حسابی اومده بود همه چیز تازه شده بود، بوی تمیزی رو می شد احساس کرد ولی خوب یه نسیم سرد پاییزی هم از پنجره ماشین می آومد تو ...

یه هو بازم دلم هوای مامانی رو کرد و در حالی که بغض گلوم رو گرفته بود از بابایی پرسیدم " پس مامان مریم کجاست ؟ " انگار بغض من خیلی جدی بود و همین که خواست بترکه بابایی ماشین رو یه گوشه ای پارک کرد منو آورد جلو توی بغل خودش و بقیه مسیر تا خونه رو در حالی که منو نوازش می کرد سر به سرم می ذاشت، سعی داشت برام توضیح بده که مامانی رفته مسافرت و زود بر می گرده ... من آورم توی بغل بابایی و پشت فرمان ماشین خوابم برد و وقتی چشام رو باز کردم دیدم روی تختخواب بابایی و پیش اون خوبیدم، مطمئن شدم که بابایی پیشمه واسه همینم دوباره آروم چشام بستم خوابم برد.

ساعت حدود سه نیمه شب بود که بیدار شدم و به بابایی گفتم آب می خوام و بابایی از یخچال برام یه لیوان آب آورد، بعد وقتی خواستیم بخوایم بازم گفتم لاکی رو می خوام و بابایی رفت از اتاقم لاکپشت خوشگلم رو برام آورد، وقتی که دوباره خواست برق رو خاموش کنه تا بخوابیم باز گفتم نه خاموش نکن، بذار روشن باشه، اصلا نخوابیم و اینجوری بود که تا صبح دیگه منو بابایی نخوابیدم وکلی با هم بازی کردیم و بابایی کلی برام کتاب می خوند و قصه می گفت، ولی فایده ای نداشت من خوابم نمی اومد، هوا روشن شده بود و چشای بابایی بسته شده بود، من که دیگه از تنهایی حوصله ام سر رفته بود رفتم توی بغلش و خودم رو محکم بهش چسبوندم و گفتم : بخوابیم ! بابایی منو بوسید و ما دوتایی مون در حالی که صبح شده بود خوابیدیم.

 

قسمت سوم: دوشنبه 27 سپتامبر 2010

به تلافی دو روز گذشته امروز  من و بابایی حسابی خوابیدم و واسه خودمون تنبلی کردیم، ساعت 8 صبح بود که چشامون رو بازکردیم و بابایی تازه یادش افتاد که وای خواب موندیم و دیرمون شده !

سریع آماده شدیم و از خونه زدیم بیرون، وای خدای من ترافیک دیوانه کننده همت اونم توی مسیر شرق به غرب، خلاصه بعد از 45 دقیقه تحمل این ترافیک ما رسیدیم مهد و  من در حالی که بهونه می گرفتم می گفتم مهد کودک نریم مجبور شدم از بابایی خداحافظی کنم در پاسخ لبخند مهربون و سلام پرانرژی خاله بنفشه اخم کنم و برم پای میز صبحانه.

بعد از ظهر بابایی سروقت اومد دنبالم و من کلی خوشحال شدم، البته بعد از مدت کوتاهی فهمیدم که زیاد هم نباید خوشحال باشم چون برگشتیم دفتر کار بابا و من مجبور شدم یکی دو ساعتی خودم رو اونجا سرگرم کنم تا بابایی به جلسه مهمش برسه، البته بعدش که خواستیم برگردیم خونه باز من تا چشم به رستوران آواچی افتاد با هیجان داد زدم که اینجاست، مغازه سیب زمینی، و اینقدر بهونه گرفتم و اذیت کردم که توی فاصله 10 متر بابا مجبور شد پارک کنه ما با هم بریم آواچی برای من توپ برنجی و سیب زمینی و نوشابه اورنجینا سفارش بده

توی پله ها بودیم و من سرم روی شونه های بابایی بود که احساس کردم صدای چرخوندن کلید می آد، سرم رو بلند کردم متوجه شدم که رسیدیم خونه، انگار نه انگار که خوابم برده بود، سر حال و قبراق رفتم سراغ اسباب بازی ها و کتاب هام، یکساعتی خودم رو سرگرم کرده بودم و بعدش بابایی که از هیچ روشی رو برای خوابیدن من موفق نشده بود تصمیم گرفت منو ببره حمام و من اونقدر  بازی کردم که از خستگی توی حمام داشت خوابم می برد ولی بازم می گفتم : "نه نریم اینجا آب بازی کنیم، خوبه ... ! "

به قدری خسته بودم که نفهمیدم بابایی چه کلکی بهم زد و منو از حمام آورد بیرون اصلا کی لباس پوشیدم و کی خوابم برد. فقط نیمه های شب بود که باز از خواب بیدار شدم و پرسیدم : " پس مامان مریم کجاست ؟ " و دوباره بابایی همون داستان مسافرت و هواپیمای کوچولو رو برام توضیح داد تا من خوابم ببره.

 

قسمت دوم : یکشنبه 26سپتامبر 2010

نمی دونم چی شد دیشب یه هو دلم برای مامانی تنگ شد، ساعت از نیمه شب گذشته بود و من با حالتی مضطرب از خواب بیدار شدم و از بابایی پرسیدم " پس مامانی کجاست ؟ "  و بابایی منو بغل کرد و برام توضیح داد که مامان رفته مسافرت و قرار وقتی برگشت برای من یه هواپیما بیاره ! من که نفهمیدم چرا هواپیما ولی گفتم هواپیمای بزرگ نمی خوام، هواپیمای کوچولو می خوام ! و بعد دوباره در حالی که بابایی منو نوازش می کرد خوابم برد.

امروز صبح بازم خیلی زود از خواب بیدار شدیم چون بابایی ساعت 7 صبح جلسه مهمی داشت و معنی اش این بود که بازم باید منو قبل از 7 می رسوند مهد کودک تا خودش به جلسه کاری مهمش برسه ! بعد از ظهر هم بابایی با تاخیر اومد و کلی برام توضیح داد که ترافیک بودده و خیابونها شلوغ و خلاصه این جور موقع ها بابایی همه چیز رو ربط  می ده به سیستم مدیریت مملکت و ...

برای روز دوم قرار نبود من زیاد پسر بدی باشم واسه همینم با بابایی رفتیم بولینگ عبدو و من حسابی اونجا بازی کردم و بهم خوش گذشت بعد هم رفتیم آواچی من شام خوردم و آخر سر هم بابایی برام یه نی نی اتوبوس خوشگل و مهربون خرید که من دلتنگ مامان مریم نشم ، وای فکر کنم اگر با همین روش بابایی بخواد این 8 روز باقی مونده رو ادامه بده خیلی خوش به حال منه

ساعت حدود 10 شب بود که ما برگشتیم خونه و من که توی ماشین خوابم برده بود سعی کردم از خواب بیدار نشم و بابایی فقط کفشام رو درآورد و منو آروم گذاشت توی تختخوابم و من تا صبح آروم خوابیدم.

قسمت اول : شنبه 25 سپتامبر 2010

امروز صبح خیلی زود از خواب بیدار شدیم، دیشب وقتی مامان داشت منو می ذاشت توی تختخوابم سعی کرد یه چیزایی رو در مورد اینکه قرار از فردا بره مسافرت و من باید پسر خوبی باشم و دلتنگی نکم برام توضیح می داد ولی من به قدری خسته بودم که زود خوابم برد و نفهمیدم که از امروز قرار منو و بابایی زندگی مجردی رو تجربه کنیم. من به قدری زود از خواب بیدار شدم که قبل از ساعت 7 صبح ما رسیدم مهدکودک و مامان منو بوسید و خیلی سریع خداحافظی کرد، نمی دونم چرا تصمیم گرفت منو با خودش نبره فرودگاه ولی شاید دلیلش این بود که اگه من می رفتم اونجا موقع خداحافظی کلی گریه می کرد و اشک می ریخت و دلش برام تنگ می شد

ساعت حدود 3:30 بعد از ظهر در حالی که من هنوز توی مهد مشغول بازی بودم بابایی اومد دنبالم  چون مامان یکی از همکارش فوت کرده و بابایی تصمیم گرفته بود بره مراسم ختم و خوب باید من رو با خودش ببره

من و بابایی بعد از عبور از ترافیک سنگین عصر اولین روز کاری مهرماه با تاخیر توی اون مراسم ختم شرکت کردیم و بعد هم تا برگشتیم خونه ساعت از 8 شب هم گذشته بود واسه همینم بابایی شام رو از بیرون سفارش داد و ما خودمون رو کلی تحویل گرفتیم. البته قرار بود توی این مدت من یه روزایی برم خونه مامانی و خاله ها که زیاد تنهایی رو حس نکنم، ولی ظاهرا اونا همه با هم همین امروز تصمیم گرفتن برن مسافرت و من فقط دعا می کنم تا قبل از برگشت مامان مریم اونا هم از مسافرت برگردن

ساعت 9:30 شب و من آروم توی تختخواب بابایی چشام رو بستم، نوازش های بابا و بوسه های اون رو حس می کنم و با یه لبخند قشنگ می خوابم. 

/ 7 نظر / 227 بازدید
متین مامان ایلیا

افرین به تو پسر خوشگلم که اینقدر اقایی و اینقدر خوب با شرایط کنار میای [ماچ] هر چند یه جاهایی خیلی برات ناراحت شدم و لی خوب زندگیه دیگه چه میشه کرد .......... ان اشاالله مامان مریمتم زودتر بر میگرده پسر نازم و اون هواچیمایی رو هم قول داده برات میاره [چشمک] خدا همه پدر مادرا رو برای بچه هاشون نگه داره

مامان بزرگ

سلام ارتين عزيزم مامان بزرگ فدات شه پس كي بابايي ميارتت اروميه كه اون روي ماهتو ببينيم؟دلمون برات يه كوچولو شده.(راستي عكساتو چه جوري بايد باز كنيم.؟؟)[ماچ][گل][قلب]

مامان مریم

سلام عزیزم.......................... سلام نفسم.................................... سلام زندگیم.............. عزیزم تو همه عمر منی، عشق منی، گل منی دلم برات یه ذره شده، یه ذره نه دیگه اصلا دلی برام نمونده، خیلی دوری از تو و بابا علیرضا سخته ولی خوب زندگیه دیگه... گلم من برات یه عالمه سوغاتی خریدم ولی خدایی تا حالا هواپیما گیر نیاوردم دوست زودتر سه شنبه بشه تا تو عزیزم رو تو بغل بگیرم و دوباره حسابی همدیگه رو ماچ مالی کنیم.... [قلب]

مامان مریم

دلم فقط تو رو می خوادددددددددددددددددددددددددد

متین مامان ایلیا

ارتین عزیزم دوباره اومدم ببینم که مامانت اومده یا نه؟ من و ایلیا هم خیلی دلمون برات تنگ شده پسر خوشگلم........... خیلی به یادتم ها ........ خوش به حالت که اینقدر با پدرت بهت خوش میگذره... الانم حتما مامانت اومده و حسابی خوشحالی ........سوغاتی هاتم مبارک

مارال - مامان پارسا

سلام آرتین خاله .... قربونت برم من به مامانی گفتم تو رو بیاره پیشم اما نیاورد دلم برات تنگ شده عزیزم قرار بذاریم بریم پیتز بخوریم خاله جونم

هدی - مامان امیرعباس

آرتین جونم خوشحالم که مامان مریمت از مسافرت برگشته اومده پیشت حتما کلی با هم خوش میگذرونید . دلم هم برای تو هم برای مامان مریم تنگ شده . کاش بشه باز بریم با هم بیرون و پارک . می بوسمتون .[ماچ]