بالاخره این بابایی چند تا عکس جدید از من گذاشت

سلام بچه ها، سلام دوستای خوبم

دلم برای همتون حسابی تنگ شده بود، می دونید چیه! من دیگه واسه خودم مردی شدم، کم کم دارم به یکسالگی نزدیک می شم، الان قدم 74 سانتی متره و وزنم 9 کیلو 300 گرم، تازه می تونم یه جایی رو بگیرم و روی پای خودم بیاستم، از لبه تخت هم اگه باشه یا کنار کاناپه می تونم آروم آروم راه برم، البته خاله نرگس می گه این حرکت خرچنگی چون من به جایی که جلو برم دارم به پهلو ( سمت راست یا چپ ) می رم، ولی می دونید چیه این خیلی هم  خوبه، تازشم من  از همه خوب ترم

توی این چند ماه برای خودم کلی مسافرت رفتم، من و بابایی و مامان سه تایی با هم دیگه

عید که از مشهد برگشتیم و بعدش هم رفتیم شمال و بعدش هم رفتیم ارومیه پیش مامان بزرگ و بابابزرگ، خوب ... بعدش یه بار رفتیم سمنان پیش دایی فرامرز، بعدش هم رفتیم شمال، اول رفته بودیم محمودآباد بعدش هم رفتیم توی جنگل، من خیلی پسر شجاعی بودم که نترسیدم، اونجا من رفته بودم توی آب دریا بعد که برگشتیم یه بار دیگه رفته بودیم شمال اینبار خاله نرگس و خاله زهرا هم با ما اومده بودن، چند وقت پیشاش هم رفته بودیم تخت سلیمان، اونجا کلی عکس گرفتیم بعدش هم رفتیم یه عالمه خرید کردیم، می خواستیم بریم سنندج و مرویوان ولی چون بابایی کار داشت نتونستیم، از همه بهترش هم مسافرت این هفته بود، ببخشید ماموریت این هفته، من و مامانی با هم رفته بودیم ماموریت اصفهان و بابایی رو با خودمون نبردیم، تازه بچه ها مامان برای من دوتا بلیط هواپیما خریده بود، اگه بدونید چقدر خوش گذشت، من تا حالا با هواپیما جایی نرفته بودم ولی اینبار ما رفته بودیم خیلی بالا، اونجا پیش ابرا بودیم البته شب بود و من ابرا رو ندیدم ولی مامان می گفت توی آسمون یه عالمه ستاره است. یه وقت فکر نکنید من پسر بدی بودم ها، نه من فقط با همه مسافرا مهربون بودم و همش به همه می خندیدم و شیطونی می کردم تازه بطری آب معدنی من هم افتاده بود زیر صندلی می خواستم بر دارم مامان نمی ذاشت، منم یه عالمه غر زدم. برگشتنی هم با یکی از همکاری مامان که یه آقای خارجی بود همسفر بودم، آقاهه خیلی شبیه این سریال جومونگ بود ولی مامان می گفت اون چینی، من که اصلا زبونش رو نفهمیدم ولی اسمش آقای لویی بود. لویی خیلی مهربون بود وقتی هم که می خواست خداحافظی کنه من خواب بودم ولی اون همش بهم می گفت بای بای،  خلاصه اینکه ما دیشب برگشتیم تهران، حالا هم بابایی به من می گه پسره ددری،  ولی خوب من چیکار کنم دست خودم که نیست همه اش مسافرت و ماموریت و ... تازه مگه خود شما آدم بزرگا همش از صبح تا شب بیرون نمی رید، همین بابایی من خودش صبح می ره شب هم اینقدر دیر می یاد که نگو، هیچ وقت هم کسی بهش نمی گه ددری، اونوقت من که فقط چند تا مسافرت رفتم بهم می گن ددری. ولش کن مهم نیست. داشتم اینو می گفتم که بالاخره بابایی رو راضی کردم چند تا از عکسای جدیدمو بذاره اینجا تا شما ببینید، فقط اینکه اینا انتخاب خودش من عکسای قشنگ تری هم داشتم ولی خوب اون از اینا خوشش اومد.

خوشحال می شم مثل قبلنا دوباره نظراتتون رو برام بنویسید. اینم عکسای من ...

 

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
مامان مریم

الهی من فذای این پسر خوشگل و نانازیم بشم که بزرگ شده ولی آرتینم من نمی دونم با این بابات چه کار کنم آخه تو یه عالمه عکس های قشنگ داری که نگو[قلب] عیب نداره ننه جون بالاخره بابات دیگه .....[نیشخند]

آرتین بزرگ مرد کوچک

سلام گل پسر. شما چقده جیگری. هم اسم پسر من هم هستی و تقریبا هم سن. مرسی که به آرتین سر زدی. آرتین امروز وبلاگشو آپ کرده رمز عبورش 1354

عمه فرزانه

Salam azizam elahi ame gorbone gado balat.delam vasat ye zare shode.kheyli jargo shodi (to zabane kordi be jigar migan jargo)manam manzoram ine ke kheyli jigar shodi.be maman maryame golet bego vasat espand dod kone kheyli khoshgel shodi golam.mibosamet

عمه افسانه

سلام گلم. خوبی گل پسر می بینم که خوب بزرگ شدی کاراتو خودت انجام می دیدی اگر قول بدی همه کارای شخصیتو یاد بگیری میام پیشت می مونم تا تنها نباشی منتظرم باش خیلی زود می یام [ماچ][چشمک]