دو هفته زندگی با شما زمینی ها چه زود گذشت ...

سلام

دوستای خوبم قبل از همه به خاطر این غیبت دو هفته ای که داشتم از همتون عذر خواهی می کنم، مامانم بهم گفته که آدم نباید کسی رو چشم به راه بذاره ولی راستش رو بخواید خودم هم نفهمیدم این دو هفته چه جوری گذشت. من خیلی اتفاقات رو تجربه کردم، خنده و گریه های مامان و بابام رو دیدم که البته فکر کنم انگار اونا رو با یه سیم وصل کردن به من، چون هر وقت من می خندم اونا هم می خندن و هر وقت من اخم می کنم یا گریه می کنم اونا هم گریه می کنن! من که هنوز دلیلش رو نمی دونم، ولی خوب شاید یه دلیلی داشته باشه ...، سه روز زندگی توی یه اتاق شیشه ای با نور بنفش  رو تجربه کردم، مامان بزرگ، بابابزرگ خاله ها و عمه هام رو دیدم، برام شناسنامه گرفتن، بهم واکسن زدن، تازه چند بار هم از من خون گرفتن و به هم سرم وصل کردن، برام کیک تولد خریدن، همه با من عکس یادگاری گرفتن، هر کی منو دید قربون صدقه من می رفت، برام هدیه اوردن و ... خلاصه توی این دو هفته ای ایقدر مشغول شدم که نفهمیدم چه جوری گذشت. با وجود همه اینا می خوام اعتراف کنم گذر عمر توی زندگی شما زمینی ها خیلی سریعه که البته حالا شامل خودم من هم می شه ... و اگه غفلت کنیم یه می بینیم دو هفته گذشته، شاید هم دو ماه  و شاید هم دو سال، من نمی دونم این چیز خوبی یا نه، ولی خیلی سریع می گذره، توی این مدت سعی کردم پسر خوبی باشم و مامان و بابا رو اذیت نکنم، ولی اونا مثل این که از بی تجربگی شون حسابی کلافه شده بودن و همه کاراشون با هم قاطی می شد ( البته این دیگه تقصیر من نیست که اونا بی تجربه بودن، شنیدم اینجا روی زمین همه بابا و مامانا واسه بچه اولشون بی تجربه هستن ... )

اینجا همه چیز خوبه و من به سرعت دارم رشد می کنم، الان حدود 3350 گرم وزن و 49.5 سانتی متر قد دارم ولی فکر کنم تا چند وقت دیگه بزرگ تر بشم

نمی دونم چه جوری از همه شما که توی این مدت به وبلاگ من سرزدید و با ابراز محبت ورود منو تبریک گفتید تشکر کنم، ایشاالله زود بزرگ شم بتونم محبت های شما رو جبران کنم، توی تاپیک قبلی 38 نفر برام پیغام گذاشتن و  حسابی منو ذوق زده کردن  

خاله متین، عمه افسانه، ونوس عزیز و مامان فرزان گلش ،خاله شهرزاد، عمه فرزانه، خاله هدی، خاله تارا، آرین و مامان آسیه گلش، خاله زهرا و یوسف کوچولو، خاله فرحناز که حالا نی نی خوشگل خودش هم دنیا اومده، خاله مرجان که از لنگه به لنگه بودن کفشام توی قفسه وسائلم ایراد گرفت ولی نمی دونست که این مدل کفشامه، خاله آوا، خاله نینا، خاله راحله که دلش برای مامان یه ریزه شده ولی  هنوز دلش برای من تنگ نشده، خاله مرضیه، دائی فرامز که من هنوز مشتاق دیدنش هستم، چون وقتی اومد عیادتم توی بیمارستان چشای منو بسته بودن و نتونستم ببینمش، مامان بزرگ مهناز و بابا بزرگ حسین که منم خیلی دوستشون دارم و فداشون می شم، خاله اعظمی که برام هدیه های خوشگل اورده و قبل از همه اومد منو دید، آریا و مامان مینای گلش، خاله ناهید که هر روز احوال منو از بابایی می پرسه، خاله الهام که این روزا اونم منتظر اومدن نی نی خوشگله، پسر خاله سجاد و عروس خاله گلم وحیده خانم، علی خاله زهرا و علی خاله فرح ( پسر خاله های بابایی )، دختر خاله الهام، خاله بزرگای خوبم ( فرح و زهراء)  و خلاصه همه و همه شما ... شماها با دلداری ها و ابراز محبت ها تون نه تنها منو خوشحال کردید بلکه به مامان و بابایی هم نشون دادید که تنها نیستند و دوستای خوبی دارن

می خوام از مامان بزرگ معصومه مهربونم، که توی این دوهفته شب و روز مواظب من بود و به قول شما بزرگترا منو تر و خشک کرده یه تشکر ویژه بکنم، مامانی مهربونم قول می دم بزرگ شدم نوه خوبی براتون باشم ...

راستی تا یادم نرفته، مامان و بابایی تصمیم گرفتن یه روز شمار تصویری برام درست کنن تا مراحل رشد و بزرگ شدن منو برای همیشه ثبت کنن، توی وبلاگ من هم یه قسمتی رو پیش بینی کردن که قرار هر روز یکی از عکس های منو اونجا بذارن، حتما عکسامو ببینید و نظرتون رو بگید ...

 

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام آرتین گلم کوچولویه من خوبی دنیای مارو چه طور دیدی ؟سعی کن از الان مثل ما بزرگترا بد قول نباشی به بابایی بگو بلاگتو به روز کنه و عکسای خوشگلتم بزار تو وبلاگت. عمه خیلی دوست داره و مشتاق که هر چی زودتر دوباره تورو بغل کنه عزیز دلم

فرزانه

سلام خوشگله خوبی گل پسر ؟ مثل اینکه اصلا عمه رو دوست نداری که عکساتو واسش نمی فرستی ولی من خیلی خیلی خیلی زیاد تو رو دوست دارم اصلانم فراموشت نکردم اگه نمیام پیشت واسه اینه که کم کم امتحانام داره شروع میشه ولی همش به یادتم.ولی تو و مامان بابایی من و بقیه دوستاتو فراموش کردید ولی ما هنوز به یادتیم و هنوز منتظر عکساتیم[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]پس خیلی ما رو منتظر نذار[خداحافظ][گل]

شهرزاد مامان بردیا

مریم جون برات شمارمو ایمیل کردم نمیدونم به دستت رسید یا نه؟ به هر حال شماره من اینه اگه دوست داشتی تماس بگیر .09122900276 آرتین گل رو ببوس.

منصور

آرتین جون سلام! چطوری فسقلی! من هم عمو تو هستم و هم دایی !! تعجب نکن! الان برات توضیح میدم،من دوست و هم خونه ای و هم دانشگاهی و هم کلاسی ... بابا و مامانت هستم. الان هم مشهد زندگی میکنم. اینجا واست دعا میکنم تا به سلامتی بزرگ بشی و یه روز خودت به من ایمیل بزنی و با هم یه چت اساسی داشته باشیم![هورا] دوستت دارم،از دور می بوسمت،امیدوارم همیشه شاد و خندون باشی در کنار مامان و بابای مهربونت. [قلب][لبخند][چشمک][ماچ][گل][گل][گل]

گودمام

وای آرتین عزیزم /گلم سلام خوشگلم/معلومه که تو هم مثل مامانت یه فرشته ای. رفتم اون قسمتی که اومدی تو بغل مامان رو خوندم و اشک تو چشمام جمع شد که چقدر قشنگ حرف زدی. راستی طاها میگه که قلبونت بلم مامان خلابکالی کلد و اومد که کامنت مامانت رو قبول کنه اما حذفش کرررررررررررردهههههه اخه من چکال کنم از دست این مامانمممممممم!!!

فرزانه

سلام ارتین خوشگلها الهی عمه فدات بشه که امشب اولین شب یلدایی که بین ادم زمینی هایی.امیدوارم که امشب واقعا بهت خوش بگذره کوچولو موچولوی عمه.(مریم و علی عزیز شب یلدای شما هم مبارک).[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] ارتین خوشگله تو هم مواظب خودت باش که سرما نخوری.[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][خداحافظ]

فرزانه

ببخش منظورم ارتین خوشگله بود نه ارتین خوشگلها.تو تکی عزیزم[قلب][قلب][قلب] محفل اریایتان طلایی/دلهایتان دریایی/شادیهایتان یلدایی/مبارک بادبر شما این شب اهورایی [بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل]

فرزانه

سلام ارتین جون پس تو کجایی عمه جون چرا دیگه وب لاگتو به روز نمی کنی ؟؟؟؟به مامان بابای مهربونت بگو بهت یاد بدن خودت به روز کن بلاگتو.......... [چشمک][چشمک]باور کن همه دلشون داره واسه دیدن عکسای روز شمارت غش و ضعف میره واقعا دلمون واست تنگ شده عزیز عمه [قلب][قلب][قلب][چشمک][گل][گل][گل][گل][خداحافظ]

هدی

سلام آرتین عزیزم . خاله هدی اومده به آرتین کوچولو بگه خیلی خیلی دوستش داره . آرتین جونم قدر مامان گلت رو بدون خیلی خانم و مهربونه . من هر دو تونو دوست دارم . امروزم عکسای جدیدتو دیدم ماشاالله خیلی بزرگ و آقا شدی . خاله قربونت بره .[ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][قلب]

خاله ی ارشد, سحر جون

سلام آرتین ناز و خوشگلم من فکر میکنم که دیگه تو به سنی رسیدی که بتونم یک سری حقایق رو بهت بگم! یه حقیقت بزرگ. چیزی که شاید باور کردنش برات سخت باشه. عزیزم تو پسر منی! من مادرتم! باور کن. اگر باور نکردی برو از مادرت برو بپرس مادر کیه؟ ولی بدون قانون حقیقت رو مشخص میکنه [نیشخند][شوخی] دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه! میبوسمت. ماچ ماچ[ماچ]