داستان عشق و باران : جشن نوروز 1392

همه چیز از حدود چهار ماه پیش شروع شد، برنامه ریزی و کار فشرده برای برگزاری جشن نوروز 1392 در مهدکودک دنیای رنگین ...

قرار بود حدود 70 تا بچه قد و نیم قد بیان توی سالن و برای پدر و مادرها و پدر بزرگ و مادربزرگ ها برنامه اجرا کنند و به بهانه جشن پایان سال هم آموخته های یکسال حضور در مهد کودک رو نشان بدهند و هم یک فضای شاد و خاطره انگیز برای پدر و مادرها ایجاد کنند و البته مهمتر از همه با ایجاد احساس خوشحالی و لبخند رضایت والدین خستگی یکسال کار و زحمات مربی و خاله های دلسوز مهد رو از تنشان بیرون کنند

اول از همه بابایی می خواد  از همه مربی های مهربونی که توی این چند سال لحظه به لحظه به من درس زندگی آموختن تشکر کنه، بعضی از اونا از مهد رفتن و بعضی ها هنوز هستند، خاله مهسای دوست داشتنی ، خاله الهه، خاله مرجان، خاله مریم، خاله مژگان، خاله رویا، خاله فاطمه ، تیجر مینا، اون یکی خاله مریم فرانسه، خاله کلاس روباتیک، خاله نسرین، خاله اقدس، عمو یکتا، عمو علی موسیقی، عمو قصه گو و صد البته خاله هانیه و خاله بنفشه مهربون مهربون مهربون که لحظه به لحظه در کنار من و همه دوستام توی مهد کودک دنیای رنگین شادی و آرامش رو بهمون هدیه می دهند

پی نوشت یک :  امیدوارم اسم کسی رو فراموش نکرده باشم، و البته همه خاله های مهربون دیگه ای  که توی این سه سال به بهونه های مختلف توی مهد اذیتشون کردیم و اونا با صبوری و محبت همیشه ما بچه ها رو دوست داشتند 

خوب بریم ببینیم جشن نوروز 1392 در مهد دنیای رنگین چه جوری برگزار شد، بدون شک اینجا هیچ جوری  نمی تونم حدود چهار ماه کار و تلاش رو که توی چهار ساعت جشن  ارائه شد رو به خوبی منعکس کنم  اما به سهم خودم برای قدردانی  از زحمات و تلاش همه مربی های عزیز مهد کودک    بخشی از این رویداد به یاد ماندنی رو برای همیشه توی وبلاگم ثبت می کنم

 

چهارشنبه 9 اسفند ساعت 17:45 دقیقه بعد از ظهر


خاله بنفشه با مهربونی : بابایی دیگه سفارش نکنم جمعه دیر نرسید!

بابا علیرضا با خنده: نه خانم خیالتون جمع تا 9 حتما خدمون رو می رسونیم

خاله بنفشه  :  تو رو خدا اینقدر به من استرس ندید! هزار تا فکر و دلهره دیگه داریم، راس ساعت 8 صبح منتظرتون هستیم، نگران صبحانه بچه ها هم نباشید

بابا علیرضا : قبوله 8  می رسیم ولی آرتین خواب و من با پتو میارمش داخل سالن بعد نگید نگفتم ها !

خاله بنفشه  :  اشکال نداره منم از لحظه ورود تون رو دارم با یه تیم حرفه ای عکاسی و فیلم برداری ضبط می کنم، بعد خودتون پشیمون می شید ! اینقدر منو اذیت نکن، ساعت 8 منتظرتونم، تاخیر نکنید ...

 

جمعه 11 اسفند ساعت 08:05 دقیقه صبح  - تالار معلم

خاله بنفشه با یه دنیا انرژی مثبت : سلام خوش اومدید بفرمایید! و یواشکی یه نگاه به ساعت می کنه و یه نگاه به بابا علیرضا

بابا علیرضا : دیدید درست راس ساعت اومدیم، نه یک دقیقه زودتر و نه یک دقیقه دیرتر

 وارد سالن شدیم اول باید از این دروازه بادکنکی عبور می کردیم :

 نمی تونم بگم چقدر فضای دوست داشتنی و شادی بود، همه حسابی مشغول بودن و در رفت اومد و البته می شد فهمید که پشت این همه شور و هیجان و تردد یه نظم مدیریت شده حاکمه. بعد از گذشتن از این دروازه اولین چیزی که جلب توجه می کرد یه سفره قشنگ هفت سین با یه حوض کوچولو یه عالمه ماهی قرمز بود که همون اول احساس فرا رسیدن یه عید و نوروز با حال و هوای ایرانی رو به آدم منتقل می کرد

 بعد از این هفت سین قشنگ یه میز بزرگ با یه عالمه خوراکی های رنگ وارنگ و خوشمزه جلب توجه می کرد که البته برای مامان و باباها پیش بینی شده بود و من و خاله هانیه برای اجرای گریم و تعویض لباس و آماده شدن برای شروع مراسم رفتیم پشت صحنه و این خوراکی های خوشمزه رو گذاشتیم برای پدر و مادرها ...

 خلاصه ظاهرا بعد از یه حدود 20 دقیقه پذیرایی درب های سالن باز می شه و این صحنه ای بود که مامان و بابا های ما با اون مواجه شدند

 امیدوارم خسته نشده باشید چون تازه شروع مراسمه و کلی برنامه داریم، بعد از خوش آمد گویی نوبت ما نی نی های گل بود که با اجرای سرود ملی ای ایران ای مرز پرگهر چنان شور و هیجانی در سالن ایجاد کنیم که برای همه پدر و مادرها و حاضرین در سالن وصف ناپذیر بود

 از اینجا به بعد ما بچه ها در قالب گروه های چندتایی که بر اساس کلاس و سن تفکیک شده بود برای اجرای برنامه های مختلف می اومدیم روی استیج و به اجرای برنامه می پرداختیم، من و بقیه بچه های کلاسمون هم توی این بخش یه برنامه سرو د دیگه داشتیم که تقدیم کردیم به مامان و باباها و بزرگترهایی که به جشن ما اومده بودند.

 و اما بعد از چند دقیقه شوخ طبعی عمو قصه گو با ورود اولین فرشته کوچولو از پشت پرده سالن با چنان شور هیجانی مواجه شد که ما بچه ها از اون پشت دوست داشتیم ببینیم مگه اینا چی دیدن که اینجوری ذوق کردند، فرشته کوچوکوهای قشنگ داستان خاله سوسکه با اجرای رقص اصیل ایرانی و اون لباس های پر زرق و برق هوش از سر همه مهمونا برده بودند و این ماجرا ادامه داشت تا اینکه بعد از حدود 30 دقیقه نمایش صدای دست و تشویق مامان و باباها قطع نمی شد

 نوبتی هم که باشه نوبت من  و دوستام بود که با اجرای نمایش ابر، دریا و قطره دوباره سالن و حاضرین رو به وجد بیاریم و البته این بابای من که از اول مراسم بی اختیار  فقط داشت مثل ابر بهار اشک می ریخت و مامان هر چی بهش دستمال می داد فایده نداشت که نداشت و انگار اشک های اون تمومی نداره ... بهش می گن اشک شوق

 توی نمایش قبلی من نقش دریا رو داشتم و بعد از چند تا برنامه متنوع دیگه دوباره نوبت من شد اینبار با نقش خروس در نمایش حیوانات

 بعد از اجرای این قسمت از برنامه خاله بنفشه تصمیم می گیره برای اینکه یه کمی هم پدر و مادر ها رو از فضای شاد بچه ها بیاره بیرون یه مسابقه بذاره بین باباها، قرار بود سه نفر  بابای شجاع دواطلب بشن برای یه مسابقه ای که در مورد اون هیچ توضیحی داده نشد، فکر نکنید بابا علیرضا هم خودش داوطلب شد نه، توی قسمت بعد وقتی که تازه عمو قصه گوی مهربون گفت که چه خوابی برای دواطلبان شجاع مسابقه دیده و بابا علیرضا اون پایین نشسته بود مثل بقیه بابا ها از خنده دستش رو گذاشته بود روی دلش یهو خاله بنفشه پیشنهاد داد شرکت کنندگان مسابقه 4 نفر بشن و اون نفر چهارم هم کسی نباشه جز بابا علیرضا من ... ماجرایی بود واسه خودش  که شاید بعدها توی وبلاگم در مورد این مسابقه و جزئیات اون و البته برنده مسابقه براتون نوشتم، الان ازش عبور می کنم چون رسیدم به برنامه بعدی خودم که قرار بود در نمایش مشاغل نقش آقا پلیس رو اجرا کنم،  من دوستای گروهمون 5 نفر بودیم، یه خیاط، یه آموزگار، یه خلبان، یه نقاش و من یه افسر پلیس ... اگر بدونید با چه اشوه و  اجرای حرکات موزونی رفتم برای اجرای نقشم و چه دلبری کردم بین اون همه تماشاچی

این بخش هم با صدای تشویق حاضرین تموم شد و بعد قشنگترین سفره هفت سین دنیا با حضور بچه های مهد کودک در نقش سبزه و سنبل و سکه و سیب و  سماق و سنجد و سمنو  به نمایش گذاشته شد.

کم کم داشتیم به انتهای برنامه می رسیدیم و اینبار و من و دوستام با اجرای نمایش عمو نوروز و حاجی فیروز حسابی زیبایی لحظات پدر و مادرها و تکمیل کردیم

آخر جشن من و همه دوستامون هدیه ها و عیدی مون رو از خاله بنفشه گرفتیم و من صاحب یک موتور کنترلی قشنگ شدم

راستی حالا که جشن نوروز ما هم تموم شد با خودتون فکر نکردید چرا اسم این تاپیک رو گذاشتم داستان عشق و باران ! خوب راستش اول مراسم عمو قصه گو از این تعبیر برای معرفی خاله بنفشه استفاده کرد، اون گفت خاله بنفشه عاشقه ، عاشق بارون، عاشق اینکه زیر بارون قدم بزنه و دونه دونه های بارون به صورتش بخورن اون احساس قشنگ عشق رو زیر بارون تجربه کنه

آره عمو قصه گو درست می گفت ما بچه ها قطره های بارون هستیم که خاله بنفشه با بودن بین ما حس قشنگ عاشقی رو تجربه می کنه، اون اینقدر مهربونه که به جز عشق  با هیچ واژه دیگه ای نمی تونم این همه احساس و خوبی رو توصیف کنیم

پی نوشت دو : داشتن زندگی شاد و تجربه زیباییهای این دنیا حق همه ما بچه ها است

 

 

/ 4 نظر / 16 بازدید
بابا علیرضا

پسرکم همیشه بهترین ها را برای تو آرزو داشته ام و با همه وجودم برای ساختن آینده ای که سهم تو از آن روشنایی و زیبایی باشد تلاش خواهم نمود

عمه فرزانه

سلام جوجو وووووووو واي كه چقد خوشگل شدي اقا شدي دلم غش رفت واي ي ي ي ي ي ي ي ي كاش منم ميومدم جشن ن ن ن با ديدن عكسات دلم واست 1ذره شده توروخدا به بابايي ماماني بگو عيد بياين اروميه.[قلب]

مهتاب

اارتين جون قطعنا خيلي به همه خوش كذشته اميدوارم هميشه سربلند باشي

خاله بنفشه

انقدر زیباست حستان /آنقدر زیباست مهربانینان که با تمام وجودم می توانم بگویم عاشقتونم و به قطرات اشکی که از چشمانم سرازیر شد بگویم برای آنهایی است که من برایشان زنده ام انرژی می گیرم و بدون آنها هیچم