من اومدم ...

باورش برای خودم هم سخته، ولی یه فرشته مهربون از طرف خدا اومد گفت، آرتین کوچولو وسایلت رو جمع کن دیگه وقتشه ! من که مات و مبهوت مونده بودم گفتم وقت چیه، گفت خدا اراده کرده شما امشب زمینی بشی، باید بری اون پایین خیلی ها منتظرت هستن، خیلی جا خوردم، بغض گلوم رو گرفته بود، از یه طرف واقعا برای اومدن پیش مامان و بابام لحظه شماری می کردم از یه طرف یه ترسی همه وجودم رو گرفته بود، یعنی حالا چی می شه، خواستم بهونه بیارم ، گفتم خدایا آخه هنوز که چهار هفته دیگه مونده، زوده، اصلا من هنوز ریه هام کامل نیست شاید نتونم تنفس کنم، بزار یه چند روز دیگه بمونم، خدا یه نگاهی بهم کرد و گفت: آرتین ما خودمون مواظبت هستیم شما وسائلت رو جمع کن باید بری، نگران نباش من توی تمام این مدت همراهت هستم و حتی یه لحظه هم تنهات نمی ذارم، راستش رو بخواید دلم یه جورایی قرص شد گفتم خدایا همه غصه منم از این بود که شاید با رفتنم از اینجا از شما دور بشم ولی حالا که قول دادی هیچ وقت تنهام نگذاری باشه، اطاعت فرمان شما وظیفه منه،

حالا دیگه کم کم من داشتم آماده می شدم که بیام، ساعت حدود  هفت بعد از ظهر روز چهار شنبه  بیست و دوم آبان ماه، نمی دونید چه شور و استرسی توی دل مامان و بابام بود. من احساس می کردم که نگران هستند، حتی می شد استرس و اضطراب رو توی چشای بابایی دید، هر چند اون طفلی خودشو عین یه مرد قوی و محکم نشون می داد ولی من که می دونستم با یه اشاره می شه بغضش رو ترکوند، ولی بابایی که نمی خواست مامان احساس تنهایی کنه مدام سعی می کرد به مامان مریم این اطمینان رو بده که اصلا جای نگرانی نیست.

 اینجا بیمارستان شهید چمران، منطقه یک تهران، بهش می گن شمیرانات ( یعنی من بچه ناف شمرونم ) شمالی ترین نقطه شرق تهران، البته خونه ما یه کم شمالی تره، ولی خوب یه نسیم خنک پاییزی یهو یادم می یاره که مرحله جدیدی از زندگی من داره شروع می شه...

بابایی می ره نامه دکتر رو برای پذیرش اورژانس مامان در بخش زایمان تحویل می ده، اینجا فقط مامان و بابا هستند، راستی که چقدر توی این لحظه اونا احساس تنهایی  می کن، یه لحظه منم داشت گریم می گرفت که یادم افتاد خدا قول داده هیچ وقت منو تنها نداره پس مامان و بابای منم تنها نیستند خدا مواظبشونه!

ساعت هفت و سی دقیقه بعد از ظهر، بابایی داره تند تند با موبایلش شماره هر کی رو که می شناسه می گیره، ظاهرا یه مشکلی پیش اومده، درسته من سی و شش هفته بیشتر ندارم و مسئولین بیمارستان حاضر به بستری مامان نیستند، اونا می گن ریسک و خطر این عمل زیاده چون این بیمارستان دستگاه NICU نداره، من که نمی دونم این دستگاه چیه ولی اینجا دکترا می گن این دستگاه برای بخش مراقبت های ویژه نوزادانه و اگه من بعد از تولدم در سیستم تنفسی اختلالی داشته باشم چون بیمارستان این دستگاه رو نداره و امکان انتقال من به یه بیمارستان دیگه ممکنه خطرات زیادی رو داشته باشه ، بیمارستان در صورتی حاضره مامانی رو بستری کنه که بابایی رضایت بده مسئولیت هر اتفاقی رو می پذیره ...

واقعا لحظه سختی بود، بابایی از یه طرف مدام با موبایلش شماره می گرفت، سعی کرد با بیمارستان های دیگه هماهنگ کنه که اگه یه وقت لازم شدن منو منتقل کنه برای پذیرش مشکلی پیش نیاد، بیمارستان خاتم الانبیا، بیمارستان رسول اکرم، بیمارستان شریعتی، بیمارستان سجاد، بیمارستان شرکت نفت، بیمارستان ... خلاصه بابایی کلافه شده بود با چند تا از دوستا و همکاراش مشورت کرد ، دست آخر هم زنگ زد به دکتر ندایی ( که البته من خیلی این خانم دکتر رو دوست دارم، چون توی این مدت حسابی مواظبم بوده ) و خانم دکتر به بابایی گفت من بهتر از هر کس دیگه ای شرایط بیمارم رو می دونم و شما فقط کافیه به من اعتماد داشته باشید، تازه اگه لازم شد خودم ترتیب همه چیزو می دم، درسته که بابایی خیالش راحت شده بود ولی تصمیم سختی بود، مامان مریم هم استرس داشت، خلاصه اونا رضایـت نامه رو امضا کردن، ولی من می دونستم که ته دل هر دوتاشون ترس وجود داشت، بابایی از مامان خداحافظی کرد و مامان رو بردن برای انجام کارای اولیه ...

حالا بابایی تنها بود، یه سوکت مرگباری همه جا رو فرا گرفته بود، کم کم داشت از حال می رفت، حتی نمی تونست گریه کنه، فقط از خدا می خواست که مشکلی پیش نیاد، نمی دونم چه جوری این یکی دو ساعت گذشت تا بالاخره خاله سحر هم خودشو رسوند بیمارستان و اومد پیش بابایی، حالا اونا از مامان مریم بی خبر بودن،  به پیشنهاد بابا قرار شد خاله سحر بره و از پرستارها خواهش کنه اگه ممکنه مامانی رو ببینه، بابایی نمی خواست مامان رو تنها بگذاره از طرفی چون ترس تمام وجودش رو گرفته بود خودش جرات نمی کرد بیاد جلو، مامان مریم اومد، اگه بدونید چه لباس های با مزه ای پوشیده بود، ( لباس های فرم بیمارستان ) خلاصه بابایی از دور نگاهش می کرد و جلوی خودشو گرفته بود که گریه نکنه،  مامان مریم رو بردن و بازم همه اون تنهایی ها روی سر بابایی خراب شد. من که هیچ وقت فکر نمی کردم انتظار برای اومدن من اینقدر سخت باشه، ولی لحظات سنگینی بود، خاله سحر هی سعی می کرد این فضای سنگین رو عوض کنه، ولی بابایی فکرش چای دیگه بود، اون خیلی مامانی رو دوست داره و نگران بود، فقط به خدا فکر می کرد و اینکه خدا اونجاست و مواظب اوناست، مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله زهرا و خاله نرگس هم اومدن، حالا دیگه بابایی و خاله سحر رو هم از بخش زایمان بیرون کرده بودن و اونا توی اتاق انتظار سکوت لحظه ها رو می شماردن، کسی از حال مامانی خبر نداشت، اونا فکر می کردن مامانی قراره زایمان طبیعی بدون درد داشته باشه ( روش ایپدورال ) ولی نمی دونستن که مامانی داره واقعا درد می کشه، حالا درسته من ریزه میزه هستم،  ولی خانم هایی که تجربه دارن می دون درد زایمان چه درد سختیه ...

----------------------------------------------------------------------------------------------

( خاطرات این قسمت رو بعد که مامانی اومد خونه خودش براتون می نویسه)

----------------------------------------------------------------------------------------------

بابایی تصمیم می گیره بیاد خونه یه سری وسایل برای من بیاره، آخه مامان که مستیقم از دکتر اومده بود بابایی هم از سرکارش، نه برای من و نه برای مامان هیچی نیاورده بودن، البته بیمارستان یه ساک داده بود و گفته بود که همه چیز توش هست، ولی باید می اومد خونه، وای که من چقدر زود داشتم می اومدم، فکر کنم بعد که بزرگتر بشم مامان و بابا منو یه کتک درست حسابی بزن که اینقدر حرسشون دادم، آخه همه برنامه های اونا رو به همزدم؛ ولی خوب چی کار کنم تقصیر خودم که نبود خدا گفته بود که باید امشب بیام ...

ساعت 15 دقیقه از نیمه شب گذشته، نگهبان بلوک زایمان صدا می رنه آقای زارعی، بابایی می دوه می ره جلوی بلوک ببینه چی شده، بهش می گن باید برای بالا یه رضایت نامه رو امضا کنی! بابایی قلبش بی صدا می شکنه و می ریزه ... یعنی چی شده، کمتر از چند ثانیه بابایی پشت در اتاق زایمان بود. خانم پرستار درو باز می کنه می گه تبریک می گم بچه تون دنیا اومد، بابایی که حسابی شوکه شده بود و اصلا این لحظه رو نمی تونست باور کنه گفت : دورغ می گید خانم، پرستار بیچاره یه نگاهی به بابایی می کنه و می گه آقا من برای چی باید به شما دروغ بگم، بچتون دنیا اومد حال مادر و بچه هر دوتاشون هم خوبه! وای که چه لحظه ای بود، کاش یه دوربین مخفی بود از بابایی فیلم  می گرفت، نمی تونید تصور کنید چه قیافه ای داشت،  خوشحالی رو می شد توی چشاش دید، بابایی پرسید مامانش رو کی می تونم ببینم، پرستار گفت : مامانش که هنوز تو اتاق عمله، یکی دو ساعت دیگه ولی اگه چند دقیقه منتظر بمونی، پسرتون رو می یارم ببینی...

لحظه باشکوهی بود... من با کنجکاوی تموم منتظر دیدن چهره اون صدای آشنایی بودم که توی این مدت می شنیدم، اون منو ناز می کرد و با من حرف می زد و من حالا منتظر بودم ببینم اون کسی که این همه بهم قول داده اگه بیای اینو می خرم، اونو برات می خرم، این کارو برات می کنم، اون کارو برات می کنم، این کلاس می برمت و ... این کسی که این همه قربون و صدقم می رفت چه شکلیه، جسه ریزه و میزه منو زیر پتو مخفی کرده بودن و سرم بیرون بود و چشام دنبال یکی می گشت، دیدمش این بابایی من بود، چقدر با تصویری که توی ذهنم بود شباهت داره ... اون طرف بابایی با چشای قلمبه و ورپریده که داشت از حدقه می زد بیرون زل زده بود به من و دستش رو اورد جلوی صورتم، الهی فدای بابایی بشم، چه خوشگله، چشاتو باز کن بابا  ...

----------------------------------------------------------------------------------------------

خاطره این لحظه تا ابد در ذهن بابا ثبت شد، مشابه این خاطره رو مامانی هم داشت که خودش براتون می نویسه ( البته یکی دو روز دیگه ...)

----------------------------------------------------------------------------------------------

بابایی از من یه عکس و یه فیلم کوچولو گرفت که قراره در تاریخ ثبت بشه، تا یکی دو روز دیگه هم می ذارمشون اونا رو ببینید...

شش ساعت درد استرس اضطراب مامان بابا با ورود من تموم شد و اونا این خبر رو خیلی سریع به همه جا مخابره کردن و اومدن منو به همه اون کسایی که منتظر اومدن من بودن تبریک گفتن ...

از خاله مرضیه که امشب از اصفهان برای دیدن من حرکت کرده داره میاد تهران، از دایی فرامز که یه عالمه دوستش دارم، از خاله های گلم، مامان بزرگ و بابا بزرگ، از عمه های مهربونم که توی این مدت منتظرم بودن، از عموهای خوبم ( حمید، حامد، محمد)، از زن دایی زری و عاطفه عزیز، از مامان بزرگ مهناز و بابا بزرگ حسین، از خاله راحله، خاله مهسا، خاله مریم، خاله مارال، خاله شیوا، خاله زهرا، خاله آوا، خاله همتا، خاله ... از همه دوستای خوب مامانم که توی این مدت اونو دلداری می دادن، از پارسا کوچولو ، یوسف کوچولو، دختر خوشگل و تازه رسیده خاله شیوا و ... از همه و همه اونایی که توی این مدت منتظر اومدن من بودن و من ممکنه اسمشون رو از قلم انداخته باشم و از شمایی که توی این مدت با من بودید و به عنوان دوست مطالب منو دنبال می کردید ... خلاصه اینکه از همه شما زمینی ها به خاطر این همه استقبال و محبتی که دارید ممنون و سپاسگذارم، حالا دیگه منم زمینی شدم، یه پسر متولد آبان، بیست و سوم آبان یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت و سیزدهم نوامبر سال دوهزار و هشت میلادی، دنیا اومدم و به جمع شما پیوستم

اما آخرین جمله ای که امشب می خوام بگم : توی اون لحظاتی که توی شک و اضطراب بودم که حالا قراره چی بشه خدا اومد آرم دم گشوم گفت " یرید الله لیبین لکم و یهدیکم سنن الذین من قبلکم  و یتوب علیکم والله عیم و حکیم "

هر کی می خواد معنی شو بدونه بره آیه بیست وششم سوره نساء رو بخونه،

خدا گفت این پیغام من که تو حامل اون برای زمینی ها هستی! برو و این پیغام رو به اونا برسون و یادت نره که من هیمشه با تو هستم و هر لحظه منتظر نگاه و توجه تو به خودم هستم، بازم یه جورایی بغض گلومو گرفته بود، انگار همون جوری که من می ترسیدم که آغاز این سفر سرمنشا جدایی من از خدای مهربونم باشه، خدا هم نگران بود که این بنده ای رو که خلق کرده و داره برای این ماموریت می فرسته، یه روزی خدا رو فراموش کنه و یادش بره که اونا چقدر  قبل از شروع این ماموریت هم دیگه رو دوست داشتن ...

 

   + آرتین زارعی دولت ابادی - ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧

وقتی همه منتظر اومدن کسی هستن ...

hit counter

 

امروز دوشنبه 20 آبان ماه

سلام، بچه ها امروز تولد امام رضاست، مامانم می گه امام رضا خیلی مهربونه و  من فهمیدم که شما زمینی ها خیلی اونو دوست دارین، پس تولدش به همه شما مبارک باشه و ایشاالله قسمت همتون باشه که برید زیارت ! راستی اگه رفتید منو و مامان و بابایی رو هم دعا کنید.

 

خاله سحر گلم، بالاخره طلسم شکست و شما هم اومدید وبلاگ منو دیدید، من نمی دونستم شما  اینقدر رومانتیک هستید، حالا که فهمیدم  مطمئن باشید بیشتر دوستتون دارم. راستش رو بخوای خودم تا حالا فکر نکرده بودم که روز تولد من می تونه اینقدر قشنگ باشه! از شما ممنونم که با این همه احساس منتظر اومدن من هستید.

 

خاله راحله مهربونم سلام، قول می دم من توصیه های شما رو کاملا جدی بگیرم، و حسابی به خودم استراحت بدم. البته من مدرسه رفتن و خواستگاری رفتن و خیلی دوست دارم ولی فکر کنم مثل بابایی زیاد به سربازی علاقه ای نداشته باشم. راستی در مورد اسم هایی که به اون نی نی کوچولوی مهربون پیشنهاد دادی یادتون نره که حق کپی رایت ما رو رعایت کنید.خجالت

 

خاله زهرا مهربونم، من می دونم که شما چقدر منو دوست داری، منم شما رو خیلی دوست دارم آخه می دونی شما خاله کوچیکه من هستید و خوب معلومه که من بیشتر دوستتون دارم. راستی حتما هم پنج شنبه بیاد خونمون، منم دلم برای شما تنگ شده، راستی خاله جون مامان گفته اگه من دنیا بیام شما می خوای موهای منو فشن کنی، راست گفته؟ ببین  من مدل های فشن 2008 رو دیدم و خیلی خوشم اومده، نظر شما چیه؟ گاوچران گاوچران

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز چهارشنبه 15 آبان ماه

سلام، یه روز قشنگ دیگه شروع شد و یه روز از انتظار من برای اومدن به  دنیای شما زمینی ها کم شد. عمه فزرانه مهربون، الهی که من به قربونت برم مثل این که یادت رفته شما خودتون هم فسقلی هستید! ( بالاخره هر چی باشه شما از همه کوچولوتری چشمک) ولی خوبی این موضوضع اینه که تو هنوز زمینی نشدی و مثل من یه قلب مهربون داری، در مورد عکس سونو هم راستش رو بخوای این دفعه که رفتم سونو دکترم چند تا فیلم و عکس رو برام روی سی دی ذخیره کرد ولی خودم که هر چی نگاه کردم به جز دوتا کف پای کوچولو چیز دیگه ای توی عکسا ندیدم، واسه هیمنم تا حالا عکسای جدیدم رو نذاشتم، آخه می دونی خانم دکتر می گه من دیگه دارم بزرگ می شم و تو شمک مامانی دیگه جام نمی شه که بازی کنم و بتونم خوشتیب یه گوشه بشینم تا اونا عکسم رو بگیرن، حالا بگذار فکرامو بکنم شاید عکسای جدیدم رو هم گذاشتم تا شما عمه مهربونم ببینی ( فکر کنم تنها مشتری عکس های سونوی من خودتی ...)

 

خاله مهسای عزیز، از شما هم ممنونم که هم به مامان مریمی زنگ می زنی و احوال ما رو می پرسی هم این که میای اینجا وبلاگ منو می خونی و تازه از اون قشنگتر اینکه برام پیغام هم میذاری و نظرت رو می گی! آرتین کوچولو دوستون داره خاله مهسایی مهربون ...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز شنبه 11 آبان ماه

کمتر از دو هفته است که به واسطه حضورم در میان شما از طریق این وبلاگ توجه خیلی ها رو به خودم جلب کردم.  توی این مدت خیلی از شما ها با نظرات خودتون من و مامانی و بابایی را  خوشحال کردید راستش رو بخواید نمی دونم چرا ولی شاید این خاصیت دنیای مجازی که می تونه فاصله میون آدم ها رو برداره و اونا رو به هم نزدیکتر کنه، مامان مریم بهم گفته بود که بعضی از شماهایی که از وبلاگ منو بازدید کردید و با ابراز علاقه و محبت خودتون از من، وسائل و اتاقم تعریف و تمجید کردید خودتون هم منتظر اومدن یه کوچولوی شیطون و مهربون مثل من هستید و بعضی های دیگه تون هم چه سببی و چه نسبی از اومدن من خوشحال هستید.

دیشب که مامان مریم و بابایی داشتن در مورد اومدن من با هم صحبت می کردن من متوجه یه چیزایی شدم،( البته فکر نکید من پسر فضولی هستم و فال گوش وایسادم هم ها، نه تقصیر خودشون آخه اصلا یادشون رفته بود که من الان همه چیز و می شنوم و می فهمم ! ) 

می دونید واقعیت اینه که ما بچه ها توی دنیای خودمون خیلی چیزها رو نمی تونیم تجربه کنیم، مثلا یکی شون همین احساس انتظاره، من دیشب فهمیدم که بعضی وقتا ما آدمها چه زود می تونیم به هم دیگه دل ببندیم و چه زود می تونیم با هم ارتباط برقرار کنیم. وقتی من کوچولوی شیطون که هنوز باید یه ماه و اندی روز دیگه بگذره تا بتونم وارد دنیای شما زمینی ها بشم، به این سرعت تونستم دوستای خوبی پیدا کنم ( مثل یوسف کوچولو، شایلی خانم، پارسای عزیز و ... ) پس حتما توی دنیای واقعی ، آدم ها خیلی مهربون هستند. به نظرم حس انتظار یه جورایی حس غریبی! حالا می دونم وقتی همه منتظر اومدن کسی هستن چه حس و حالی توی دنیا وجود داره، و این در حالی که هر لحظه یه عالمه نی نی  خوشگل دیگه مثل من دارن پا به این دنیا می ذارن و حتما خیلی هم منتظر اومدن اونا هستن،  پس دنیای شما زمینی ها خیلی دنیای قشنگیه، همه با هم مهربونن، همه برای هم ازش قائلن و همه به هم توجه می کنن و سعی می کنن هر جوری شده به طرفشون بفهمونن که چقدر براشون عزیزه ... ولی یه چیزایی رو که هنوز نفهمیدم ! اینکه چرا بعضی وقتا شماها که این هم آدم های خوبی هستید، مهربونی ها وخوبی هم دیگه رو فراموش می کنید، با خودم فکر کردم شاید همیشه آدم ها باید منتظر باشن تا یادشون باشه که چقدر برای هم ارزش دارن،

من و مامانی و بابایی از همه شما ممنونیم و دوست داریم این دوستی و رابطه ها هیشمه ادامه داشته باشه و نه اینکه خدایی نکرده همین که انتظارتون به سر آومد و من پا به این دنیا گذاشتم همتون همه چیزو فراموش کنید و ما رو تنها بگذارید. خلاصه اینکه وقتی همه منتظر اومدن کسی هستن یه جورایی دنیا قشنگ تره و کاش می شد بدون اینکه منتظر بمونیم این دنیا برای همیشه این جور قشنگ بمونه ...

   + آرتین زارعی دولت ابادی - ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧